( ( 4139 ) ) عقل ابدالان چو پرّ جبرئيل
مىپرد تا ظلّ سدره ميل ميل
( ( 4140 ) ) باز سلطانم گشم نيكو پى ام
فارغ از مردارم و كركس نىام
( ( 4141 ) ) ترك كركس كن كه من باشم كست
يك پر من بهتر از صد كركست
( ( 4143 ) ) خويش را رسوا مكن در شهر چين
عاقلى جو خويش را زو ور مچين
( ( 4144 ) ) آن چه گويد آن فلاطون زمان
هين هوا بگذار و رو بر وفق آن
( ( 4145 ) ) جمله مىگويند اندر چين به جد
بهر شاه خويشتن كه لم يلد
( ( 4146 ) ) شاه ما خود هيچ فرزندى نزاد
بلكه سوى خويش زن را ره نداد
( ( 4147 ) ) هر كه از شاهان از اين نوعش بگفت
گردنش با تيغ برّان گشت جفت
( ( 4148 ) ) شاه گويد چون كه گفتى اين مقال
زود ثابت كن كه دارم من عيال
( ( 4149 ) ) مر مرا دختر اگر ثابت كنى
يافتى از تيغ تيزم ايمنى
( ( 4150 ) ) ور نه بىشك من ببرّم حلق تو
بركشم از صوفى جان دلق تو
( ( 4151 ) ) سر نخواهى برد هيچ از تيغ تو
اى بگفت لاف كذب آميغ تو
( ( 4152 ) ) بنگر اى از جهل گفته ناحقى
پر ز سرهاى بريده خندقى
( ( 4153 ) ) خندقى از قعر خندق تا گلو
پر ز سرهاى بريده زين غلو
( ( 4154 ) ) جمله اندر كار اين دعوى شده
گردن خود را بدين دعوى زده
( ( 4155 ) ) هين ببين اين را به چشم اعتبار
اين چنين دعوى مينديش و ميار
( ( 4156 ) ) تلخ خواهى كرد بر ما عمر ما
كه بر اين مىدارد اى دادر تو را ؟
( ( 4157 ) ) گر رود صد سال آنك آگاه نيست
بر عمى آن از حساب راه نيست
( ( 4158 ) ) بىسلاحى در مرو در معركه
همچو بىباكان مرو در تهلكه
( ( 4159 ) ) اين همه گفتند و گفت آن ناصبور
كه مرا زين گفتها آيد نفور
( ( 4160 ) ) سينه پر آتش مرا چون منقل است
كِشت كامل گشت وقت منجل است
( ( 4161 ) ) صدر را صبرى بُد اكنون آن نماند
بر مقام صبر عشق آتش فشاند
( ( 4162 ) ) صبر من مر آن شبى كه عشق زاد
در گذشت او ، حاضران را عمر باد
( ( 4163 ) ) اى محدث از خطاب و از خطوب
زان گذشتم آهن سردى مكوب
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 433
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣٣