موج مىزنند ، اسپند خوش مىسوزد ، برگها نوسان خوبى دارند و دست بهم داده مىرقصند ، گل راز خود را به بلبل گفت و شهباز سر شاه را به زبان آورد ، بخت ما مبارك است ، دامن افشانى كنيد ، سقا آب آورد ، آفتاب سر بر آورد ، ديشب ديگى پختهاند ، حبوبات و سبزىها كه بايد بپزند ، پخته شده و يكى گشتهاند ، نانها بىنمكاند ، فلك وارونه مىگردد ، سرم به درد آمده است ، از درد سر دل خوشم ، محرمان راز زليخا از اين جملات مقصد او را در مىيافتند كه آيا معشوقش قيافهء مخالف دارد يا موافق . اگر جملات با ستايش بود ، دليل بر هماهنگى ، و نكوهش ، و ملال انگيز بودن جملات دليل فراق و ناهماهنگى بود .
اگر زليخا صدها هزار نام بر هم مىزد قصد و خواستهء او يوسف بود و بس .
اگر موقع نام بردنش گرسنه بود ، همين كه نام يوسف را بر زبان مىآورد ، سير و مست جام عشق يوسف مىگشت و اگر دردمند بود ، دواى سودمندى از نام والاى يوسف مىگرفت . عاميان هم هر دم نام خداى ذو الجلال را به زبان مىآورند ، ولى چون جانشان خالى از عشق است ، از خواصى كه گفتيم بىبهره مىباشد .
آن عظمتهاى اعجاز را كه حضرت عيسى عليه السلام از نام خداوندى مىگرفت از نام خود عيسى هم پيدا بود ، زيرا وقتى كه جان به بارگاه حق راه يابد ، ذكر نام اين ، آنست و ذكر نام آن ، اين . عيسى
( ( 4041 ) ) خالى از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز كوزه آن تراود كه در اوست
خندهء عارف بوى زعفران وصال ، و گريهء او بوى پياز دورى مىدهد .
اين كه مىبينيد عاميان نمىتوانند اثرى از نام خود بگيرند ، براى آن است كه صدها مقاصد ديگر در دل دارند و اين رسم و آيين عشق نيست كه جز معشوق چيزى صحنهء دل عاشق را مشغول نمايد . اگر چه آفتاب روز يار عشق و نشان دهندهء آن است ، ولى آفتاب هم نقابى بر روى عشق مىباشد ، لذا -
( ( 4045 ) ) آنكه نشناسد نقاب از روى يار
عابد الشمس است دست از وى بدار
روز و روزى عاشق خود معشوق است و بس . نقدى كه ماهيان دارند نان و