ديدن آن سه پسر شاه در قصر ذات الصور نقش روى دختر شاه چين را و بىهوش شدن هر سه برادر و در فتنه افتادن و تفحص كردن كه اين صورت كيست ؟
( ( 3760 ) ) اين سخن پايان ندارد آن گروه
صورتى ديدند با فرّ و شكوه
( ( 3761 ) ) خوبتر زان ديده بودند آن فريق
ليك زين رفتند در بحر عميق
( ( 3762 ) ) زان كه افيونشان از اين كاسه رسيد
كاسه ها محسوس و افيون ناپديد
( ( 3763 ) ) كرد كار خويش قلعهء هش ربا
هر سه را انداخت در چاه بلا
( ( 3764 ) ) تير غمزه دوخت دل را بىكمان
الامان يا ذا الامان از بىامان
( ( 3765 ) ) قرنها را صورت سنگين بسوخت
آتشى در دين و دلشان برفروخت
( ( 3766 ) ) چون كه روحانى بود خود چون بود
فتنه اش هر لحظه ديگرگون بود
( ( 3767 ) ) عشق صورت در دل شه زادگان
چون خلش مىكرد مانند سنان
( ( 3768 ) ) اشك مىباريد هر يك همچو ميغ
دست مىخاييد و مىگفت اى دريغ
( ( 3769 ) ) ما كنون ديديم شه زآغاز ديد
چندمان سوگند داد آن بىنديد
( ( 3770 ) ) انبيا را حق بسيار است از آن
كه خبر كردند از پايانمان
( ( 3771 ) ) كان چه مىكارى نرويد غير خار
وين طرف پرّى نيابى زو مكار
( ( 3772 ) ) تخم از من گير تا ريعى دهد
با پر من پر كه تير آن سو جهد
( ( 3773 ) ) تو ندانى واجبىّ آن و هست
هم تو گويى آخر آن واجب بدست
( ( 3774 ) ) او تو است اما نه اين تو كه تن است
آن تويى كه برتر از ما و من است
اين تويى ظاهر كه پندارى تويى
هست اندر سوى و تو از بىسويى
بر صدف لرزان چرايى اى گهر
توى خود را نى مدان ميدان شكر
توى بىگانه است با تو اين تويى
توى خود را ياب و بگذر از دويى
( ( 3775 ) ) توى آخر سوى توى اوّلت
آمده است از بهر تنبيه و صلت
( ( 3776 ) ) توى تو در ديگرى آمد دفين
من غلام مرد خود بينى چنين