تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣

ديدن آن سه پسر شاه در قصر ذات الصور نقش روى دختر شاه چين را و بىهوش شدن هر سه برادر و در فتنه افتادن و تفحص كردن كه اين صورت كيست ؟

( ( 3760 ) ) اين سخن پايان ندارد آن گروه صورتى ديدند با فرّ و شكوه ( ( 3761 ) ) خوبتر زان ديده بودند آن فريق ليك زين رفتند در بحر عميق ( ( 3762 ) ) زان كه افيونشان از اين كاسه رسيد كاسه ها محسوس و افيون ناپديد ( ( 3763 ) ) كرد كار خويش قلعهء هش ربا هر سه را انداخت در چاه بلا ( ( 3764 ) ) تير غمزه دوخت دل را بىكمان الامان يا ذا الامان از بىامان ( ( 3765 ) ) قرنها را صورت سنگين بسوخت آتشى در دين و دلشان برفروخت ( ( 3766 ) ) چون كه روحانى بود خود چون بود فتنه اش هر لحظه ديگرگون بود ( ( 3767 ) ) عشق صورت در دل شه زادگان چون خلش مىكرد مانند سنان ( ( 3768 ) ) اشك مىباريد هر يك همچو ميغ دست مىخاييد و مىگفت اى دريغ ( ( 3769 ) ) ما كنون ديديم شه زآغاز ديد چندمان سوگند داد آن بىنديد ( ( 3770 ) ) انبيا را حق بسيار است از آن كه خبر كردند از پايانمان ( ( 3771 ) ) كان چه مىكارى نرويد غير خار وين طرف پرّى نيابى زو مكار ( ( 3772 ) ) تخم از من گير تا ريعى دهد با پر من پر كه تير آن سو جهد ( ( 3773 ) ) تو ندانى واجبىّ آن و هست هم تو گويى آخر آن واجب بدست ( ( 3774 ) ) او تو است اما نه اين تو كه تن است آن تويى كه برتر از ما و من است اين تويى ظاهر كه پندارى تويى هست اندر سوى و تو از بىسويى بر صدف لرزان چرايى اى گهر توى خود را نى مدان ميدان شكر توى بىگانه است با تو اين تويى توى خود را ياب و بگذر از دويى ( ( 3775 ) ) توى آخر سوى توى اوّلت آمده است از بهر تنبيه و صلت ( ( 3776 ) ) توى تو در ديگرى آمد دفين من غلام مرد خود بينى چنين