تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
( ( 3708 ) ) از قدحهاى صور بگذر مايست باده در جام است ليك از جام نيست ( ( 3709 ) ) سوى باده بخش بگشا پهن گوش تا از آن سوى بشنوى بانگ و خروش چون رسد باده نيايد جام كم گوش دار آوازت آيد دم به دم ( ( 3710 ) ) آدما ، معنى دلبندم بجوى ترك قشر و صورت گندم بگوى ( ( 3711 ) ) چون كه ريگى آرد شد بهر خليل دان كه مغز و لست گندم اى نبيل ( ( 3712 ) ) صورت از بىصورت آمد در وجود همچنان كز آتشى زاده است دود ( ( 3713 ) ) كمترين غيبى مصور در خيال چون پياپى بينيش آرد ملال ( ( 3714 ) ) حيرت محض آردت بىصورتى زاده صد گون آلت از بىآلتى ( ( 3715 ) ) بىز دستى دستها بافد همى جان جان سازد مصور آدمى ( ( 3716 ) ) آنچنان كاندر دل از هجر و وصال مىشود بافيده گوناگون خيال ( ( 3717 ) ) هيچ مانده اين مؤثر با اثر ؟ هيچ مانده بانگ و نوحه با ضرر ؟ ( ( 3718 ) ) نوحه را صورت ، ضرر بىصورت است دست خايند از ضرر كش نيست دست ( ( 3719 ) ) اين مثل نالايق است اى مستدل حيلت تفهيم را جهد المقل ( ( 3720 ) ) صنع بىصورت نمايد صورتى تن نگارد با حواس و آلتى ( ( 3721 ) ) تا چو صورت باشد آن بر وفق خود اندر آرد جسم را در نيك و بد ( ( 3722 ) ) صورت نعمت بود شاكر شود صورت مهلت بود صابر شود ( ( 3723 ) ) صورت زخمى بود نالان شود صورت رحمى بود بالان شود ( ( 3724 ) ) صورت سيرى بود گيرد سفر صورت تيرى بود گيرد سپر ( ( 3725 ) ) صورت خوبى بود عشرت كند صورت غيبى بود خلوت كند صورت خوبى بود ناز آورد صورت چنگى بود ساز آورد ( ( 3726 ) ) صورت محتاجى آرد سوى كسب صورت بازوورى آرد غضب ( ( 3727 ) ) اين ز حد و اندازه ها باشد برون داعى فعل از خيال گونه گون ( ( 3728 ) ) بىنهايت كيشها و پيشه ها جمله ظل صورت انديشه ها ( ( 3729 ) ) بر لب بام ايستاده قوم خوش هر يكى را بر زمين بين سايه اش