( ( 3708 ) ) از قدحهاى صور بگذر مايست
باده در جام است ليك از جام نيست
( ( 3709 ) ) سوى باده بخش بگشا پهن گوش
تا از آن سوى بشنوى بانگ و خروش
چون رسد باده نيايد جام كم
گوش دار آوازت آيد دم به دم
( ( 3710 ) ) آدما ، معنى دلبندم بجوى
ترك قشر و صورت گندم بگوى
( ( 3711 ) ) چون كه ريگى آرد شد بهر خليل
دان كه مغز و لست گندم اى نبيل
( ( 3712 ) ) صورت از بىصورت آمد در وجود
همچنان كز آتشى زاده است دود
( ( 3713 ) ) كمترين غيبى مصور در خيال
چون پياپى بينيش آرد ملال
( ( 3714 ) ) حيرت محض آردت بىصورتى
زاده صد گون آلت از بىآلتى
( ( 3715 ) ) بىز دستى دستها بافد همى
جان جان سازد مصور آدمى
( ( 3716 ) ) آنچنان كاندر دل از هجر و وصال
مىشود بافيده گوناگون خيال
( ( 3717 ) ) هيچ مانده اين مؤثر با اثر ؟
هيچ مانده بانگ و نوحه با ضرر ؟
( ( 3718 ) ) نوحه را صورت ، ضرر بىصورت است
دست خايند از ضرر كش نيست دست
( ( 3719 ) ) اين مثل نالايق است اى مستدل
حيلت تفهيم را جهد المقل
( ( 3720 ) ) صنع بىصورت نمايد صورتى
تن نگارد با حواس و آلتى
( ( 3721 ) ) تا چو صورت باشد آن بر وفق خود
اندر آرد جسم را در نيك و بد
( ( 3722 ) ) صورت نعمت بود شاكر شود
صورت مهلت بود صابر شود
( ( 3723 ) ) صورت زخمى بود نالان شود
صورت رحمى بود بالان شود
( ( 3724 ) ) صورت سيرى بود گيرد سفر
صورت تيرى بود گيرد سپر
( ( 3725 ) ) صورت خوبى بود عشرت كند
صورت غيبى بود خلوت كند
صورت خوبى بود ناز آورد
صورت چنگى بود ساز آورد
( ( 3726 ) ) صورت محتاجى آرد سوى كسب
صورت بازوورى آرد غضب
( ( 3727 ) ) اين ز حد و اندازه ها باشد برون
داعى فعل از خيال گونه گون
( ( 3728 ) ) بىنهايت كيشها و پيشه ها
جمله ظل صورت انديشه ها
( ( 3729 ) ) بر لب بام ايستاده قوم خوش
هر يكى را بر زمين بين سايه اش
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 370
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٧٠