كسى كه دست قضا چشمانش را بسته است ، اگر چه كاملًا زيرك و خردمند باشد ، خر را بز خواهد ديد . آن خداى پيروز مطلق است كه دل و انديشه هاى آدمى را دگرگون مىكند ، زيرا تنها او است كه ديده و بينايى تو را بر مىگرداند ، به طورى كه چاه را خانهء زيبا و لطيف ببينى ، و دام را دانهء ظريف . اين دگرگونىهاى غير قابل محاسبه از سفسطه نيست ، بلكه پيروزى خداوند در همهء تحولات است كه جايگاه حقيقت اصلى را نشان مىدهد . كسى كه حقايق را انكار مىكند ، از ديدن اين تحولات شگفت انگيز در خيالات بىسر و ته و توجهات نابجا غوطه ور مىگردد . و آن حقايق به او مىگويد : كه گمان بىاساس تو كه اين تحولات را خيالات مىبينى ، خود نوعى از خيالات است ، دستى به ديدگانت بكش و درست بنگر .
رفتن شه زادگان به جانب قلعهء ممنوعة عنها به حكم « الانسان حريص على ما منع » و وصيتهاى پدر را فراموش كردن و در بلا افتادن و نفس لوامه با ايشان به زبان حال گفت : أ لم يأتكم نذير ؟ و گفتن ايشان در جواب لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير
ما بندگى خويش نموديم و ليكن
خوى بد تو بنده ندانست خريدن
( ( 3699 ) ) اين سخن پايان ندارد آن فريق
برگرفتند از پى آن دز طريق
( ( 3700 ) ) بر درخت گندم منهى زدند
از طويلهء مخلصان بيرون شدند
( ( 3701 ) ) چون شدند از منع و نهيش گرمتر
سوى آن قلعه برآوردند سر
( ( 3702 ) ) بر ستيز قول شاه مجتبى
تا به قلعهء صبر سوز و هش ربا
( ( 3703 ) ) آمدند از رغم عقل پندتوز
در شب تاريك برگشته ز روز
( ( 3704 ) ) اندر آن قلعهء خوش ذات الصور
پنج دُر در بحر و پنج از سوى بر
( ( 3705 ) ) پنج از آن چون حس ظاهر رنگ و بوى
پنج از آن چون حس باطن راز جوى
( ( 3706 ) ) زان هزاران صورت و نقش و نگار
مىشدند از سو به سو بس بىقرار
( ( 3707 ) ) زين قدحهاى صور كم باش مست
تا نگردى بت تراش و بت پرست