سر مىكشند و خاموش مىشوند ، قرنها از پى قرنها و دورانها دنبال دورانها سپرى مىشوند و ما جام پرستان ناهشيار در عشق به سفالين و خاكى كه جامها از آن خواهيم ساخت و باده ها در آنها خواهيم ريخت ، پيكارها مىكنيم و دنبال يكديگر دشت و هامون و كوه ها و دره ها و جنگل را پشت سر هم مىدويم كه ما جام مىخواهيم جام مرا تو بردى ، زود باش جامم را بده و گر نه با همين اسلحه بران دمار از روزگارت بر خواهم آورد . ما موجودات كه مدتى است كه نمىدانم از روى شوخى چه كسى يا چه كسانى انسان ناميده شدهايم ، در راه به دست آوردن جام براى بادهء زندگى ، خود جام سازان را كه همنوع ما هستند شكسته و متلاشى مىكنم و توى استخوان جمجمه همنوعان خود بادهء پيروزى سر مىكشيم . كيست كه گوش به داد و فرياد طلايه داران اين قافلهء شگفت انگيز بدهد كه مىگويند : كدامين باده را شما در ماوراى اين انسانها مىجوييد ؟ چرا اين همه باده هاى حيات بخش را كه شب و روز در جلو چشمان شما راه مىروند ، به زمين مىريزيد ؟ چه گمان مىكنيد ؟ آيا گمان مىكنيد كه با ريختن اين باده هاى طهور الهى كوشش و تلاش شما در راه پيدا كردن سفالين و خاك براى ساختن جام به جائى خواهد رسيد ؟ هيچ فكر نمىكنيد كه اين همه مظاهر تكنولوژى و سرعت سرسام آور حركات و وصله كردنهاى مواد به يكديگر و خيز گرفتن از اعماق اقيانوسها و جستن به كرات فضايى و غير ذلك با گل آلود كردن و ريختن خود باده ها ( انسانيت ) جز با قلم كاموها و كافكاها و ساير سوختگان بادهء انسانى تعبيرى به خود نخواهد پذيرفت . براى بشر دردهاى زيادى مىشمارند و اطباى غير مجاز هم نسخه هايى را پى در پى مىنويسند و به دست افراد بشر مىدهند . و مىبينند آش همان است كه بود و كاسه همان است كه بود . اگر ما كمى دقت كنيم ، خواهيم ديد : بشر يك درد بيشتر ندارد ، بقيه خيالات سست و بىپايه ايست كه شايستهء ويترين خودنمايىها و سود جوئىها است . آن درد اين است كه :
جام نه باده يعنى حيات قربانى وسيلهء حيات باده ها قربانى جامها ، بدنها قربانى لباسها ، پيكرها فدايى آرايشها ، مغزها
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 373
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٧٣