تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
( ( 3469 ) ) هست از آغاز چون بدر آن خيال ليك آخر مىشود همچون هلال ( ( 3470 ) ) گر چو اول بنگرى تو آخرش فارغ آيى از فريب فاترش ( ( 3471 ) ) جوز پوسيده است دنيا اى امين امتحانش كم كن از دورش ببين ( ( 3472 ) ) شاه ديد آن اسب را با چشم حال وان عماد الملك با چشم مآل ( ( 3473 ) ) چشم مهتر چون به آخر بود جفت پس بدان ديده جهان را جيفه گفت ( ( 3476 ) ) زان يكى عيبش كه بشنيد او و حسب بس فسرد اندر دل او مهر اسب ( ( 3477 ) ) چشم خود بگذاشت چشم او گزيد هوش خود بگذاشت قول او شنيد ( ( 3478 ) ) اين بهانه بود كان ديّان فرد از نياز آن بر دل شه سرد كرد ( ( 3479 ) ) در ببست از حسن او پيش بصر اين سخن بُد در ميان چون بانگ در ( ( 3480 ) ) پرده كرد آن نكته را بر چشم شه كه از آن پرده نمايد مه سيه ( ( 3481 ) ) پاك بنائى كه بر سازد حصون در جهان غيب از گفت و فسون ( ( 3482 ) ) بانگ در دان گفت را از قصر راز تا كه بانگ واشدست اين يا فراز ( ( 3483 ) ) بانگ در محسوس و در از حس برون تبصرون اين بانگ در لا تبصرون ( ( 3484 ) ) چنگ حكمت چون كه خوش آواز شد تا چه در از روض جنت باز شد ( ( 3485 ) ) بانگ گفت بد چو در وا مىشود از سفر تا خود چه در وا مىشود ( ( 3486 ) ) بانگ در بشنو چو دورى از درش اى خنك او را كه وا شد منظرش ( ( 3487 ) ) چون تو مىبينى كه نيكى مىكنى بر حيات و راحتى بر مىزند ( ( 3488 ) ) چون كه تقصير و فسادى مىرود آن حيات و ذوق پنهان مىشود ( ( 3489 ) ) ديد خود مگذار از ديد خسان كه به مردارت كشند اين كركسان ( ( 3490 ) ) چشم چون نرگس فرو بندى كه چى هين عصايم كش كه كورم اى اچى ( ( 3491 ) ) آن عصا كش كه گزيدى در سفر باز بين كاو هست از تو كورتر ( ( 3492 ) ) دست كورانه به حبل اللَّه زن جز به امر و نهى يزدانى متن