( ( 3469 ) ) هست از آغاز چون بدر آن خيال
ليك آخر مىشود همچون هلال
( ( 3470 ) ) گر چو اول بنگرى تو آخرش
فارغ آيى از فريب فاترش
( ( 3471 ) ) جوز پوسيده است دنيا اى امين
امتحانش كم كن از دورش ببين
( ( 3472 ) ) شاه ديد آن اسب را با چشم حال
وان عماد الملك با چشم مآل
( ( 3473 ) ) چشم مهتر چون به آخر بود جفت
پس بدان ديده جهان را جيفه گفت
( ( 3476 ) ) زان يكى عيبش كه بشنيد او و حسب
بس فسرد اندر دل او مهر اسب
( ( 3477 ) ) چشم خود بگذاشت چشم او گزيد
هوش خود بگذاشت قول او شنيد
( ( 3478 ) ) اين بهانه بود كان ديّان فرد
از نياز آن بر دل شه سرد كرد
( ( 3479 ) ) در ببست از حسن او پيش بصر
اين سخن بُد در ميان چون بانگ در
( ( 3480 ) ) پرده كرد آن نكته را بر چشم شه
كه از آن پرده نمايد مه سيه
( ( 3481 ) ) پاك بنائى كه بر سازد حصون
در جهان غيب از گفت و فسون
( ( 3482 ) ) بانگ در دان گفت را از قصر راز
تا كه بانگ واشدست اين يا فراز
( ( 3483 ) ) بانگ در محسوس و در از حس برون
تبصرون اين بانگ در لا تبصرون
( ( 3484 ) ) چنگ حكمت چون كه خوش آواز شد
تا چه در از روض جنت باز شد
( ( 3485 ) ) بانگ گفت بد چو در وا مىشود
از سفر تا خود چه در وا مىشود
( ( 3486 ) ) بانگ در بشنو چو دورى از درش
اى خنك او را كه وا شد منظرش
( ( 3487 ) ) چون تو مىبينى كه نيكى مىكنى
بر حيات و راحتى بر مىزند
( ( 3488 ) ) چون كه تقصير و فسادى مىرود
آن حيات و ذوق پنهان مىشود
( ( 3489 ) ) ديد خود مگذار از ديد خسان
كه به مردارت كشند اين كركسان
( ( 3490 ) ) چشم چون نرگس فرو بندى كه چى
هين عصايم كش كه كورم اى اچى
( ( 3491 ) ) آن عصا كش كه گزيدى در سفر
باز بين كاو هست از تو كورتر
( ( 3492 ) ) دست كورانه به حبل اللَّه زن
جز به امر و نهى يزدانى متن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 320
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢٠