تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
( ( 3445 ) ) صد چو ماه است آن عجب درّ يتيم كه به يك ايماء او مه شد دو نيم ( ( 3446 ) ) آن عجب كاو در شكاف مه نمود هم به قدر فهم حسن خلق بود ( ( 3447 ) ) كار و بار انبياء و مرسلون هست از افلاك و تخترها برون ( ( 3448 ) ) تو برون شو هم ز افلاك دوار وانگهى نظاره كن آن كار و بار ( ( 3449 ) ) در ميان بيضه‌اى چون فرخها نشنوى تسبيح مرغان هوا ( ( 3450 ) ) معجزات اينجا نخواهد شرح گشت زاسب و سلطان گوى حال و سرگذشت ( ( 3451 ) ) آفتاب لطف حق بر هر چه تافت از سگ و از اسب فرّ كهف يافت ( ( 3452 ) ) تاب لطفش را تو يكسان هم مدان سنگ را و لعل را داد او نشان ( ( 3453 ) ) لعل را ز آن هست نور مقتبس سنگ را گرمى و تابانى و بس ( ( 3454 ) ) آن كه بر ديوار افتد آفتاب آنچنان نبود كز آبى اضطراب ( ( 3455 ) ) چون دمى حيران شد از وى شاه فرد روى تا سوى عماد الملك كرد ( ( 3456 ) ) كاى اخى بس خوب اسبى هست اين از بهشت است اين مگر نى از زمين ( ( 3457 ) ) پس عماد الملك گفتش اى خديو چون فرشته گردد از ميل تو ديو ( ( 3458 ) ) در نظر آنچه آورى گرديد نيك بس كش و رعناست اين مركب و ليك ( ( 3459 ) ) هست ناقص آن سر اندر پيكرش چون سر گاو است گويى آن سرش ( ( 3460 ) ) در دل خوارزمشه اين كار كرد اسب را در منظر او خوار كرد ( ( 3461 ) ) چون غرض دلاله گشت و واصفى از سه گز كرباس يا بى يوسفى ( ( 3463 ) ) پس فرو شد ابله ايمان را شتاب اندر آن تنگى به يك ابريق آب ( ( 3464 ) ) و آن خيالى باشد و ابريق نى قصد آن دلاله جز تحريق نى ( ( 3465 ) ) اين زمان كه تو صحيح و فربهى صدق را بهر خيالى مىدهى ( ( 3466 ) ) مىفروشى هر زمان درّى ز كان مىستانى همچو طفلان گردكان ( ( 3467 ) ) پس در آن رنجورى روز اجل نيست نادر گر بود اينت عمل ( ( 3468 ) ) در خيال صورتى جوشيده اى همچو جوزى وقت دق پوسيده اى