( ( 3445 ) ) صد چو ماه است آن عجب درّ يتيم
كه به يك ايماء او مه شد دو نيم
( ( 3446 ) ) آن عجب كاو در شكاف مه نمود
هم به قدر فهم حسن خلق بود
( ( 3447 ) ) كار و بار انبياء و مرسلون
هست از افلاك و تخترها برون
( ( 3448 ) ) تو برون شو هم ز افلاك دوار
وانگهى نظاره كن آن كار و بار
( ( 3449 ) ) در ميان بيضهاى چون فرخها
نشنوى تسبيح مرغان هوا
( ( 3450 ) ) معجزات اينجا نخواهد شرح گشت
زاسب و سلطان گوى حال و سرگذشت
( ( 3451 ) ) آفتاب لطف حق بر هر چه تافت
از سگ و از اسب فرّ كهف يافت
( ( 3452 ) ) تاب لطفش را تو يكسان هم مدان
سنگ را و لعل را داد او نشان
( ( 3453 ) ) لعل را ز آن هست نور مقتبس
سنگ را گرمى و تابانى و بس
( ( 3454 ) ) آن كه بر ديوار افتد آفتاب
آنچنان نبود كز آبى اضطراب
( ( 3455 ) ) چون دمى حيران شد از وى شاه فرد
روى تا سوى عماد الملك كرد
( ( 3456 ) ) كاى اخى بس خوب اسبى هست اين
از بهشت است اين مگر نى از زمين
( ( 3457 ) ) پس عماد الملك گفتش اى خديو
چون فرشته گردد از ميل تو ديو
( ( 3458 ) ) در نظر آنچه آورى گرديد نيك
بس كش و رعناست اين مركب و ليك
( ( 3459 ) ) هست ناقص آن سر اندر پيكرش
چون سر گاو است گويى آن سرش
( ( 3460 ) ) در دل خوارزمشه اين كار كرد
اسب را در منظر او خوار كرد
( ( 3461 ) ) چون غرض دلاله گشت و واصفى
از سه گز كرباس يا بى يوسفى
( ( 3463 ) ) پس فرو شد ابله ايمان را شتاب
اندر آن تنگى به يك ابريق آب
( ( 3464 ) ) و آن خيالى باشد و ابريق نى
قصد آن دلاله جز تحريق نى
( ( 3465 ) ) اين زمان كه تو صحيح و فربهى
صدق را بهر خيالى مىدهى
( ( 3466 ) ) مىفروشى هر زمان درّى ز كان
مىستانى همچو طفلان گردكان
( ( 3467 ) ) پس در آن رنجورى روز اجل
نيست نادر گر بود اينت عمل
( ( 3468 ) ) در خيال صورتى جوشيده اى
همچو جوزى وقت دق پوسيده اى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 319
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣١٩