مؤاخذه يوسف صديق عليه السلام به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن و اذكرنى عند ربك
( ( 3400 ) ) آنچنان كه يوسف از زندانيى
با نيازى خاضعى سعدانيى
( ( 3401 ) ) خواست يارى گفت چون بيرون روى
پيش شه در كار گردى مستوى
( ( 3402 ) ) ياد من كن پيش تخت آن عزيز
تا مرا او وا خرد از حبس نيز
( ( 3403 ) ) كى دهد زندانيى در اقتناص
مرد زندانى ديگر را خلاص ؟
( ( 3404 ) ) اهل دنيا جملگى زندانىاند
انتظار مرگ دار فانىاند
( ( 3405 ) ) جز مگر نادر يكى فردانيى
تن به زندان ، جان او كيوانيى
( ( 3406 ) ) پس جزاى آنكه ديد او را معين
ماند يوسف حبس در بضع سنين
( ( 3407 ) ) ياد يوسف ديو از عقلش سترد
وز دلش ديو آن سخن از ياد برد
( ( 3408 ) ) زان خطايى كامد از نيكو خصال
ماند در زندان ز داور چند سال
( ( 3409 ) ) كه چه تقصير آمد از بحر و سحاب
تا تو چون خفاش رفتى در سواد ؟
( ( 3410 ) ) هين چه تقصير آمد از خورشيد داد
تا تو يارى جويى از ريگ و سراب ؟
( ( 3411 ) ) عام اگر خفاش طبعند و مجاز
يوسفا ، آخر تو دارى چشم باز
( ( 3412 ) ) گر خفاشى رفت در كور و كبود
باز سلطان ديده را بارى چه بود
( ( 3413 ) ) پس ادب كردش بدين جرم اوستاد
كه مساز از چوب پوسيده عماد
( ( 3414 ) ) ليك يوسف را به خود مشغول كرد
تا بيايد در دلش زان حبس درد
( ( 3415 ) ) آنچنانش انس و مستى داد حق
كه نه زندان يادش آمد نه غسق
( ( 3416 ) ) نيست زندانى وحشتر از رحم
ناخوش و تاريك و پر خون و وخم
( ( 3417 ) ) چون گشادت حق دريچه سوى خويش
در رحم هر لحظه گردد جسم بيش
( ( 3418 ) ) اندر آن زندان ز ذوق بىقياس
بشكفد چون گل ز غرس تن حواس
( ( 3419 ) ) زان رحم بيرون شدن آيد درشت
مىگريزد از زهار او سوى پشت
( ( 3420 ) ) راه لذت از درون دان نز برون
ابلهى دان حبسش از قصر و حصون