تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧

مؤاخذه يوسف صديق عليه السلام به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن و اذكرنى عند ربك

( ( 3400 ) ) آنچنان كه يوسف از زندانيى با نيازى خاضعى سعدانيى ( ( 3401 ) ) خواست يارى گفت چون بيرون روى پيش شه در كار گردى مستوى ( ( 3402 ) ) ياد من كن پيش تخت آن عزيز تا مرا او وا خرد از حبس نيز ( ( 3403 ) ) كى دهد زندانيى در اقتناص مرد زندانى ديگر را خلاص ؟ ( ( 3404 ) ) اهل دنيا جملگى زندانىاند انتظار مرگ دار فانىاند ( ( 3405 ) ) جز مگر نادر يكى فردانيى تن به زندان ، جان او كيوانيى ( ( 3406 ) ) پس جزاى آنكه ديد او را معين ماند يوسف حبس در بضع سنين ( ( 3407 ) ) ياد يوسف ديو از عقلش سترد وز دلش ديو آن سخن از ياد برد ( ( 3408 ) ) زان خطايى كامد از نيكو خصال ماند در زندان ز داور چند سال ( ( 3409 ) ) كه چه تقصير آمد از بحر و سحاب تا تو چون خفاش رفتى در سواد ؟ ( ( 3410 ) ) هين چه تقصير آمد از خورشيد داد تا تو يارى جويى از ريگ و سراب ؟ ( ( 3411 ) ) عام اگر خفاش طبعند و مجاز يوسفا ، آخر تو دارى چشم باز ( ( 3412 ) ) گر خفاشى رفت در كور و كبود باز سلطان ديده را بارى چه بود ( ( 3413 ) ) پس ادب كردش بدين جرم اوستاد كه مساز از چوب پوسيده عماد ( ( 3414 ) ) ليك يوسف را به خود مشغول كرد تا بيايد در دلش زان حبس درد ( ( 3415 ) ) آنچنانش انس و مستى داد حق كه نه زندان يادش آمد نه غسق ( ( 3416 ) ) نيست زندانى وحشتر از رحم ناخوش و تاريك و پر خون و وخم ( ( 3417 ) ) چون گشادت حق دريچه سوى خويش در رحم هر لحظه گردد جسم بيش ( ( 3418 ) ) اندر آن زندان ز ذوق بىقياس بشكفد چون گل ز غرس تن حواس ( ( 3419 ) ) زان رحم بيرون شدن آيد درشت مىگريزد از زهار او سوى پشت ( ( 3420 ) ) راه لذت از درون دان نز برون ابلهى دان حبسش از قصر و حصون