تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
( ( 3421 ) ) آن يكى در كنج زندان مست و شاد وان دگر در باغ ترش و بىمراد ( ( 3422 ) ) قصر چيزى نيست ويران كن بدن گنج در ويرانه است اى مير من ( ( 3423 ) ) اين نمىبينى كه در بزم شراب مست آنگه خوش شود كاو شد خراب ( ( 3424 ) ) گر چه پر نقش است خانه بر كنش كنج جو وز گنج آبادان كنش ( ( 3425 ) ) خانهء پر نقش و تصوير و خيال وين صور چون پرده بر گنج وصال ( ( 3426 ) ) تابش گنج است و پرتوهاى زر كاندر اين سينه همىجوشد صور ( ( 3427 ) ) هم ز لطف و جوش جان با ثمن پرده‌اى بر روى جان شد شخص تن ( ( 3428 ) ) هم ز لطف عكس آب با شرف پرده شد بر روى آب اجزاى كف ( ( 3429 ) ) پس مثل بشنو كه در افواه خاست كان چه بر ما مىرود آن هم ز ماست ( ( 3430 ) ) زين حجاب اين تشنگان كف پرست زآب صافى اوفتاده دور دست ( ( 3431 ) ) آفتابا ، با چو تو قبله و اميم شب پرستى و خفاشى مىكنيم ( ( 3432 ) ) سوى خود كن اين خفاشان را مطار زين خفاشيشان بخر اى مستجار ( ( 3433 ) ) اين جوان زين جرم ضال است و مغير كاو مرا بگرفت تو او را مگير ( ( 3434 ) ) در عماد الملك اين انديشه ها گشته جوشان چون اسد در بيشه ها ( ( 3435 ) ) ايستاده پيش سلطان ظاهرش در رياض قدس جان طاهرش ( ( 3436 ) ) چون ملايك او به اقليم الست هر دمى مىشد به شرب تازه مست ( ( 3437 ) ) اندرون پر شور و بيرون پر غمى در تن همچون لحد خوش عالمى ( ( 3438 ) ) او در اين حيرت به دو در انتظار تا چه پيدا آيد از غيب و سرار ( ( 3439 ) ) اسب را اندر كشيدند آن زمان در برِ خوارزمشاه اسپاهيان ( ( 3440 ) ) الحق اندر زير اين چرخ كبود آنچنان اسبى بقدّ و تگ نبود ( ( 3441 ) ) مىربودى رنگ او هر ديده را مرحبا آن برق مه زاييده را ( ( 3442 ) ) همچو ماه و چون عطارد نيز رو گوييا صرصر علف بودش نه جو ( ( 3443 ) ) ماه عرصهء آسمان را در شبى مىبرد اندر مسير و مذهبى ( ( 3444 ) ) چون به يك شب مه بُرد ابراج را از چه منكر مىشوى معراج را ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 318 | محمد تقي جعفري