( ( 3421 ) ) آن يكى در كنج زندان مست و شاد
وان دگر در باغ ترش و بىمراد
( ( 3422 ) ) قصر چيزى نيست ويران كن بدن
گنج در ويرانه است اى مير من
( ( 3423 ) ) اين نمىبينى كه در بزم شراب
مست آنگه خوش شود كاو شد خراب
( ( 3424 ) ) گر چه پر نقش است خانه بر كنش
كنج جو وز گنج آبادان كنش
( ( 3425 ) ) خانهء پر نقش و تصوير و خيال
وين صور چون پرده بر گنج وصال
( ( 3426 ) ) تابش گنج است و پرتوهاى زر
كاندر اين سينه همىجوشد صور
( ( 3427 ) ) هم ز لطف و جوش جان با ثمن
پردهاى بر روى جان شد شخص تن
( ( 3428 ) ) هم ز لطف عكس آب با شرف
پرده شد بر روى آب اجزاى كف
( ( 3429 ) ) پس مثل بشنو كه در افواه خاست
كان چه بر ما مىرود آن هم ز ماست
( ( 3430 ) ) زين حجاب اين تشنگان كف پرست
زآب صافى اوفتاده دور دست
( ( 3431 ) ) آفتابا ، با چو تو قبله و اميم
شب پرستى و خفاشى مىكنيم
( ( 3432 ) ) سوى خود كن اين خفاشان را مطار
زين خفاشيشان بخر اى مستجار
( ( 3433 ) ) اين جوان زين جرم ضال است و مغير
كاو مرا بگرفت تو او را مگير
( ( 3434 ) ) در عماد الملك اين انديشه ها
گشته جوشان چون اسد در بيشه ها
( ( 3435 ) ) ايستاده پيش سلطان ظاهرش
در رياض قدس جان طاهرش
( ( 3436 ) ) چون ملايك او به اقليم الست
هر دمى مىشد به شرب تازه مست
( ( 3437 ) ) اندرون پر شور و بيرون پر غمى
در تن همچون لحد خوش عالمى
( ( 3438 ) ) او در اين حيرت به دو در انتظار
تا چه پيدا آيد از غيب و سرار
( ( 3439 ) ) اسب را اندر كشيدند آن زمان
در برِ خوارزمشاه اسپاهيان
( ( 3440 ) ) الحق اندر زير اين چرخ كبود
آنچنان اسبى بقدّ و تگ نبود
( ( 3441 ) ) مىربودى رنگ او هر ديده را
مرحبا آن برق مه زاييده را
( ( 3442 ) ) همچو ماه و چون عطارد نيز رو
گوييا صرصر علف بودش نه جو
( ( 3443 ) ) ماه عرصهء آسمان را در شبى
مىبرد اندر مسير و مذهبى
( ( 3444 ) ) چون به يك شب مه بُرد ابراج را
از چه منكر مىشوى معراج را ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 318
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣١٨