( ( 3493 ) ) چيست حبل اللَّه رها كردن هوا
كاين هوا شد صرصرى مر عاد را
( ( 3494 ) ) خلق در زندان نشسته از هواست
مرغ را پرها ببسته از هواست
( ( 3495 ) ) ماهى اندر تابهء گرم از هواست
رفته از مستوريان شرم از هواست
( ( 3496 ) ) خشم شحنه و شعلهء نار از هو است
چار ميخ و هيبت دار از هو است
( ( 3497 ) ) شحنهء اجسام ديدى بر زمين
شحنهء احكام جان را هم ببين
( ( 3498 ) ) روح را در غيب خود اشكنجه هاست
ليك تا نجهى شكنجه در خفاست
( ( 3499 ) ) چون رهيدى بينى اشكنجه دمار
زان كه ضد از ضد گردد آشكار
( ( 3500 ) ) آن كه در چَه زاد و در آب سياه
او چه داند لطف دشت و رنج چاه
( ( 3501 ) ) چون رها كردى هوا از بين حق
در رسد سغراق از تسنيم حق
( ( 3502 ) ) لا تطرق فى هواك سل سبيل
من جناب اللَّه نحو السلسبيل
( ( 3503 ) ) لا تكن طوع الهوى مثل الحشيش
ان ظل العرش اولى من عريش
( ( 3504 ) ) گفت سلطان اسب را واپس بريد
زودتر زين مظلمه بازم خريد
( ( 3505 ) ) با دل خود شه نفرمود اين قدر
شير را مفريب زين رأس البقر
( ( 3506 ) ) پاى گاو اندر ميان آرى ز داو
ندوزد حق بر اسبى شاخ گاو
( ( 3508 ) ) زاو ابدان را مناسب ساخته است
قصرهاى منتقل پرداخته است
( ( 3509 ) ) در ميان قصرها تخريبها
از سوى آن سوى اين صحريجها
( ( 3510 ) ) وز درونشان عالم بىمنتها
در ميان خرگهى چندين فضا
( ( 3511 ) ) گه چو كابوسى نمايد ماه را
گه نمايد روضه قعر چاه را
( ( 3512 ) ) قبض و بسط چشم و دل از ذو الجلال
دم به دم چون مىكند سحر حلال
( ( 3513 ) ) زين سبب درخواست از حق مصطفى
زشتها را زشت و حق را حق نما
( ( 3514 ) ) تا به آخر چون بگردانى ورق
از پشيمانى نيفتم در فلق
( ( 3515 ) ) مكر كه كرد آن عماد الملك فرد
مالك الملكش بدان ارشاد كرد
حيلهء محمود اين باشد و ليك
تو مميز باش مر بد را ز نيك
( ( 3516 ) ) مكر حق سرچشمهء اين مكرهاست
قلب بين الاصبعين كبرياست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 321
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٢١