( ( 2575 ) ) تا بگويد سرّ خود از اضطرار
آنچنانكه گيرد اين دلها قرار
( ( 2576 ) ) چون طمأنينه است صدق با فروغ
دل نيارامد به گفتار دروغ
( ( 2577 ) ) كذب چون خس باشد و دل چون دهان
خس نگردد در دهان هرگز نهان
( ( 2578 ) ) تا درو باشد زبانى مىزند
تا به دانش از دهان بيرون كند
( ( 2579 ) ) خاصه اندر چشم افتد خس ز باد
چشم افتد در نم و بند و گشاد
( ( 2580 ) ) ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد
تا دهان و چشم زين خس وا رهد
( ( 2581 ) ) گفت دلقك اى ملك آهسته باش
روى حلم و مغفرت را كم خراش
( ( 2582 ) ) تا بدين حد چيست تعجيل و نقم
من نمىپرّم به دست تو درم
( ( 2583 ) ) آن ادب كه باشد از بهر خدا
اندر آن مستعجلى نبود روا
( ( 2584 ) ) وان چه باشد طبع و خشم عارضى
مىشتابد تا نگردد منقضى
( ( 2585 ) ) ترسد ار آيد رضا خشمش رود
انتقام و ذوق از او فايت شود
( ( 2586 ) ) شهوت كاذب شتابد در طعام
خوف و فوت ذوق نبود جز سقام
( ( 2587 ) ) اشتها صادق بود تأخير به
تا گوارنده شود آن نى گره
( ( 2588 ) ) تو پس دفع بلايم مىزنى
تا ببينى رخنه را بندش كنى
( ( 2589 ) ) تا از آن رخنه برون نايد بلا
غير آن رخنه بسى دارد قضا
( ( 2590 ) ) چارهء دفع بلا نبود ستم
چاره احسان باشد و عفو و كرم
( ( 2591 ) ) گفت الصدقه ترد للبلا
داو مرضاك به صدقه يافتى
( ( 2592 ) ) صدقه نبود سوختن درويش را
كور كردن چشم حلم انديش را
( ( 2593 ) ) گفت شه نيكوست خير و موقعش
ليك چون خيرى كنى در موضعش
( ( 2594 ) ) موضع رخ شه نهى ويرانى است
موضع شه پيل هم نادانى است
( ( 2595 ) ) در شريعت هم عطا هم زجر هست
شاه را صدر و فرس را درگه است
( ( 2596 ) ) عدل چه بود ؟ وضع اندر موضعش
ظلم چه بود ؟ وضع در ناموضعش
عدل چه بود ؟ آب ده اشجار را
ظلم چه بود ؟ آب دادن خار را
( ( 2597 ) ) نيست باطل هر چه يزدان آفريد
از غضب وز حلم از نصح و مكيد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 171
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٧١