( ( 2529 ) ) بو كه باز آيد به من عقلم دمى
كه فتادم در عجايب عالمى
( ( 2530 ) ) بعد يك ساعت كه شاه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
( ( 2531 ) ) كاو نديده بود دلقك را چنين
كه از او خوشتر نبودش همنشين
( ( 2532 ) ) دايماً دستان و لاغ افراشتى
شاه را بس شاد و خندان داشتى
( ( 2533 ) ) آنچنان خندانش كردى در نشست
كه گرفتى شه شكم را با دو دست
( ( 2534 ) ) هم ز زور خنده خوى كردى تنش
رو درافتادى ز خنده كردنش
( ( 2535 ) ) باز امروز اين چنين زرد و ترش
دست بر لب مىزند كاى شه خمش
( ( 2536 ) ) وهم در وهم و خيال اندر خيال
شاه را تا خود چه آيد از نكال
( ( 2537 ) ) كه دل شه با غم و پرهيز بود
زان كه خوارزمشاه بس خون ريز بود
جاى تخت او سمرقند گزين
بد وزيرى داهى او را همنشين
( ( 2538 ) ) بس شهان آن طرف را كشته بود
يا به حيلت يا به سطوت آن عنود
( ( 2539 ) ) وين شه ترمد ازو در وهم بود
وز فن دلقك همىوهمش فزود
( ( 2540 ) ) گفت زوتر باز گو تا حال چيست
اين چنين آشوب تو از شرّ كيست ؟
( ( 2541 ) ) گفت من در ده شنيدم آنكه شاه
زد منادى بر سر هر شاه راه
( ( 2542 ) ) كه كسى خواهم كه تازد در سه روز
تا سمرقند او چو پيك با فروز
گنجها بدهم ورا اندر عوض
چون شود حاصل ز پيغامش غرض
( ( 2543 ) ) من شتابيدم برِ تو بهر آن
تا بگويم كه ندارم آن توان
( ( 2545 ) ) گفت شه لعنت بر اين زوديت باد
كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد
( ( 2546 ) ) از براى اين قدر اى خام ريش
آتش افكندى در اين مرج و حشيش
( ( 2547 ) ) همچو اين خامان با طبل و عَلَم
كه الغ خانيم در فقر و عدم
( ( 2548 ) ) لاف شيخى در جهان انداخته
خويشتن را بايزيدى ساخته
( ( 2549 ) ) هم ز خود سالك شه و اصل شده
محفلى وا كرده در دعوتكده
( ( 2550 ) ) خانهء داماد پر آشوب و شر
قوم دختر را نبوده زان خبر
( ( 2551 ) ) ولوله كه كار نيمى راست شد
شرطهايى كان ز سوى ماست شد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 169
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٩