منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه روز يا چهار روز به سمرقند رود ، چندين خلعت و زر دهم و شنيدن دلقك و از ده تاختن به شهر ترمد به نزديك شاه كه من بارى نمىتوانم رفتن
( ( 2510 ) ) سيد ترمد كه آنجا شاه بود
مسخرهء او دلقك آگاه بود
( ( 2511 ) ) داشت كارى در سمرقند او مهم
جست الاغى تا شود او مستتم
( ( 2512 ) ) زد منادى آنكه او در پنج روز
آردم پيغام خوب با فروز
بخشم او را زرّ و گنج بىشمار
تا شود مير و عزيز اندر ديار
( ( 2513 ) ) دلقك اندر ده بُد و چون اين شنيد
برنشست و تا به ترمد مىدويد
( ( 2514 ) ) مركبى دو اندر آن ره شد سقط
از دوانيدن فرس را زان نمط
( ( 2515 ) ) پس به ديوان در دويد از گرد راه
وقت ناهنگام ره جست او به شاه
( ( 2516 ) ) فجفجى در جملهء ديوان فتاد
شورشى در وهم آن سلطان فتاد
( ( 2517 ) ) خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشويش بلا حادث شده است
( ( 2518 ) ) يا عدوى قاهرى در قصد ماست
يا بلاى مهلكى از غيب خاست
( ( 2519 ) ) كه زده دلقك به سيران درشت
چند اسب قيمتى در راه كشت
( ( 2520 ) ) جمع گشته بر سر اى شاه خلق
تا چرا آمد چنين اشتاب دلق
( ( 2521 ) ) از شتاب او و فحش و اجتهاد
غلغل و تشويش در ترمد فتاد
( ( 2522 ) ) آن يكى دو دست بر زانو زنان
وان دگر از وهم واويلا كنان
( ( 2523 ) ) از نفير و فتنه و خوف و نكال
هر دلى رفته به صد گونه خيال
( ( 2524 ) ) هر يكى فالى همىزد از قياس
تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
( ( 2525 ) ) راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمين بوسيد گفتا هين چه بود
( ( 2526 ) ) هر كه مىپرسيد حالى زآن ترش
دست بر لب مىنهاد او كه خمش
( ( 2527 ) ) وهم مىافزود زين فرهنگ او
جمله در تشويش گشته دنگ او
( ( 2528 ) ) كرد اشارت دلقك اى شاه كرم
يك دمى بگذار تا من دم زنم