الهام آمدن فقير را و كشف شدن آن مشكل بر او
( ( 2347 ) ) اندر اين بود او كه الهام آمدش
كشف شد اين مشكلات از ايزدش
( ( 2348 ) ) گفت گفتم بر كمان تيرى بنه
كى بگفتم من كه اندر كش تو زه ؟
( ( 2349 ) ) من نگفتم كاين كمان را سخت كش
در كمان نه گفتمت نه بر كشش
( ( 2350 ) ) از فضولى تو كمان افراشتى
صنعت قوّاسيى برداشتى
( ( 2351 ) ) ترك اين سخته كمانى رو بگو
در كمان نه تيز و پرّيدن مجو
( ( 2352 ) ) چون بيفتد تير آنجا مىطلب
زور بگذار و به زارى جو ذهب
( ( 2353 ) ) آنچه حق است اقرب از حبل الوريد
تو فكندى تير فكرت را بعيد
( ( 2354 ) ) اى كمان و تير را برساخته
صيد نزديك و تو دور انداخته
( ( 2355 ) ) هر كه او دور است دور از روى او
كازمايد قوّت بازوى او
هر كه دور اندازتر او دور تر
وز چنين گنج است او مهجورتر
( ( 2356 ) ) فلسفى خود را زانديشه بكشت
گو به دو كاو را سوى گنج است پشت
( ( 2357 ) ) گو به دو چندان كه افزون مىدود
از مراد دل جداتر مىشود
( ( 2358 ) ) جاهدوا فينا بگفت آن شهريار
جاهدوا عنا نگفت اى بىقرار
( ( 2359 ) ) همچو كنعان كاو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهء آن كوه رفت
( ( 2360 ) ) هر چه افزونتر همىجست او خلاص
سوى كُه مىشد جداتر از مناص
( ( 2361 ) ) همچو اين درويش بهر گنج و كان
هر صباحى سختتر جستى كمان
( ( 2362 ) ) هر كمانى كاو گرفتى سختتر
بودى از گنج و نشان بدبختتر
( ( 2363 ) ) اين مثال اندر زمانه جانى است
جان نادانان به رنج ارزانى است
( ( 2364 ) ) زان كه جاهل داشت ننگ از اوستاد
لاجرم رفت و دكان تو گشاد
( ( 2365 ) ) آن دكان بالاى استاد اى نگار
گنده و پر كژ دم است و پر ز مار
( ( 2366 ) ) زود ويران كن دكان و باز گرد
سوى سبزى و گلستان و آب خورد
( ( 2367 ) ) نى چو كنعان كاو ز كبر ناشناخت
از كُه عاصم سفينهء فوز ساخت