تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧

الهام آمدن فقير را و كشف شدن آن مشكل بر او

( ( 2347 ) ) اندر اين بود او كه الهام آمدش كشف شد اين مشكلات از ايزدش ( ( 2348 ) ) گفت گفتم بر كمان تيرى بنه كى بگفتم من كه اندر كش تو زه ؟ ( ( 2349 ) ) من نگفتم كاين كمان را سخت كش در كمان نه گفتمت نه بر كشش ( ( 2350 ) ) از فضولى تو كمان افراشتى صنعت قوّاسيى برداشتى ( ( 2351 ) ) ترك اين سخته كمانى رو بگو در كمان نه تيز و پرّيدن مجو ( ( 2352 ) ) چون بيفتد تير آنجا مىطلب زور بگذار و به زارى جو ذهب ( ( 2353 ) ) آنچه حق است اقرب از حبل الوريد تو فكندى تير فكرت را بعيد ( ( 2354 ) ) اى كمان و تير را برساخته صيد نزديك و تو دور انداخته ( ( 2355 ) ) هر كه او دور است دور از روى او كازمايد قوّت بازوى او هر كه دور اندازتر او دور تر وز چنين گنج است او مهجورتر ( ( 2356 ) ) فلسفى خود را زانديشه بكشت گو به دو كاو را سوى گنج است پشت ( ( 2357 ) ) گو به دو چندان كه افزون مىدود از مراد دل جداتر مىشود ( ( 2358 ) ) جاهدوا فينا بگفت آن شهريار جاهدوا عنا نگفت اى بىقرار ( ( 2359 ) ) همچو كنعان كاو ز ننگ نوح رفت بر فراز قلهء آن كوه رفت ( ( 2360 ) ) هر چه افزونتر همىجست او خلاص سوى كُه مىشد جداتر از مناص ( ( 2361 ) ) همچو اين درويش بهر گنج و كان هر صباحى سختتر جستى كمان ( ( 2362 ) ) هر كمانى كاو گرفتى سختتر بودى از گنج و نشان بدبختتر ( ( 2363 ) ) اين مثال اندر زمانه جانى است جان نادانان به رنج ارزانى است ( ( 2364 ) ) زان كه جاهل داشت ننگ از اوستاد لاجرم رفت و دكان تو گشاد ( ( 2365 ) ) آن دكان بالاى استاد اى نگار گنده و پر كژ دم است و پر ز مار ( ( 2366 ) ) زود ويران كن دكان و باز گرد سوى سبزى و گلستان و آب خورد ( ( 2367 ) ) نى چو كنعان كاو ز كبر ناشناخت از كُه عاصم سفينهء فوز ساخت