گهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گم شدگان لب دريا مىكرد
بىدلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
حافظ كجا مىرويم ؟ او را از چه و از كجا مىجوييم ؟ هدف ما از اين همه تيرها كه در تاريكى پرتاب مىكنيم كدامين نشانه است ؟ مگر عشق به تير اندازى با خميره جان ما سرشته است ؟ شگفتا به حال اين انسان منطقى به دست گرفته است كه تمام منطقهايش را كور و گنگ مىسازد مىگويد : تير مىاندازم ، تو مىپرسى به كجا و به كدامين هدف ؟ پاسخ مىدهد ، مدتى است خودم را گم كردهام ، مىخواهم تيرها را بياندازم و هر كجا كه آن تيرها مىافتند ، بروم و بگردم و خودم را پيدا كنم برو پيدا كن و هر وقت پيدا كردى ما را هم مطلع بساز هيچ مىدانيد چرا اين منطق ضد واقع ، بشر را به خود جلب كرده است ؟ براى اين كه او هرگز با خويشتن سر و كار نداشته است و نخواهد داشت . او اگر با خويشتن سر و كار داشت ، تير و كمانش را براى پيدا كردن غير خدا به كار مىانداخت ، نه براى پيدا كردن خود و خدا .
درست دقت كنيد ، تا به بينيم : ما در كجا هستيم ؟ و چه مىخواهيم ؟ آخر وقتى كه مىگوييم : من مىخواهم ، چرا متوجه نمىشويم كه خواهنده منم ، خواستن از شئون من ، و خواسته شده غير از من است . بنا بر اين آيا حماقتى بالاتر از اين سراغ داريد كه خواستنى بىخواهنده . ناگهان از زمين سبز شود يا از آسمان بيافتد و خواسته شدهاى را بجويد ؟ مگر بدون من كه خواهنده است ، خواستن و خواسته شده مفهومى دارد ؟ اين جملات را كه ما گفتيم ، نمىخواهيم اثبات كنيم كه واقعا همهء مردم و در رديف اول آنان ، روان شناسان و روان كاوان تير و كمان به دست گرفته ، مىخواهند من خود را پيدا كنند ، زيرا ممكن است روان شناس و روان كاو كه براى خود شناسى در رديف اولاند در روان امثال خود سر و كار داشته و نتوانند و يا نخواهند خود را آنچنانكه