است . اين است امّ ( اصل ) وجود من كه از وجود الفوار ناچيز و از دل ميموار تنگ چشم تركيب يافته است . الف مجموعهء هستى من سر تا پا غفلت و غفلت زا است . ميم هستى من كه دل است ، همان وسيلهء آگاهى من است كه بسيار تنگ چشم است . در آن هنگام كه دنگ و بىهوش مىگردم ، هستىام مبدل به هيچ مىشود و وقتى هم كه به عالم هشيارى گام مىنهم ، در پيچا پيچ خيالات و انديشه بازيگرانه سر در گم مىشوم . اى انسان بىنوا ، -
( ( 2333 ) ) هيچ ديگر بر چنين پيچى منه
نام دولت بر چنين هيچى منه
من كه چيزى ندارم تا حالم را بهبودى ببخشد ، زيرا توهمات هستى ، مشقت و رنج بىشمارى را نصيبم نموده است . خداوندا ،
( ( 2335 ) ) ور ندارم هم تو داراييم كن
رنج ديدم ، راحت افزاييم كن
حال كه حقايق را نديدم ، اجازه فرما در پيشگاه تو در آب ديدگانم برهنه و عريان بايستم و ديده به رحمتت بردوزم . اگر در ديدگانم آبى نماند ، مانند ديدگان پيامبر از لطف و كرمت پر آب و اشكبارم فرما . حال كه پيامبر با آن عظمت و بزرگى در مقابل خداوند اشكريز است چرا من كه گدايى بيش نيستم از اشك خود استفاده نكنم ؟ حال كه چنان چشمى خواستار اشك است اگر چشم من به قدر صد جيحون اشك ريزد شايسته است . چنان اشكى كه هر قطرهاى از آن بهتر از صد جيحون است كه موجب رهايى جن و انس است . آن روضهء رضوان كه باران اشك مقدس را مىجويد ، ديگر دنبال آب شور نخواهد رفت . از من بشنو -
( ( 2344 ) ) اى اخى دست از دعا كردن مدار
با اجابت يا ردِ اويت چه كار
( ( 2345 ) ) نان كه سدّ و مانع اين آب بود
دست از آن نان مىببايد شست زود