مگر در خلاء محض نيستى استحقاق و استعدادى وجود داشت كه ما با سابقهء آن استحقاق و استعداد اين عقل دانش و جان با عظمت را حيازت كرديم ؟ اى خدا ، -
( ( 2317 ) ) اى بكرده يار هر اغيار را
اى بداده خلعت گل خار را
( ( 2318 ) ) خاك ما را ثانيا پاليز كن
هيچ نى را بار ديگر چيز كن
تو بودى كه نخست اين مقام والاى شايستگى روياروى تو قرار گرفتن و با تو به نيايش پرداختن را به ما عنايت فرمودى ، و گر نه خاك جامد لا شعور كجا و روياروى تو قرار گرفتن و خود را با تو در تماس نهادن كجا ؟ تو اى خداوند كريم كه بما دستور دعا كردن فرمودهاى ، خود نيز مقرون اجابتش فرما .
بار ديگر نظرى به شب اسرار آميز مىاندازم ، بينم : كشتى نيرومند فهم و حواس و اميد و خوف همه و همه در درياى ظلمانى شب مىشكند . و در درياى تاريك حيرت فرو مىرود ، تا با كدامين فن وجودم را پر كند و بار ديگر به جهان بيدارى پر از رنگ و بو برگرداند . -
( ( 2323 ) ) آن يكى را كرده پر نور و جلال
وين دگر را كرده پر وهم خيال
اگر رأى و فن و اختيار شئون هستىام را در دست داشتم ، نمىگذاشتم شباهنگام در موقع خواب ، هوش من بىدستور من از سرم برود و نمىگذاشتم پرندگان فضاى درونم بىاجازه و فرمان من ، از دام وجود من رها شده و در ماوراى فضاى درونم به پرواز در آيند يا بيارامند و نيز مىتوانستم در حالات خواب و بىهوشى و آزمايشها از منازل گونه گون جان مطلع باشم . . . شگفتا ، -
( ( 2327 ) ) چون كفم زين حل و عقد او تهيست
اى عجب اين معجبىّ من ز چيست
آرى ، ديده ها را ناديده انگاشتم و بار ديگر زنبيل دعا گرفتم كه -
اى هميشه حاجت ما را پناه
بار ديگر ما غلط كرديم راه
دم بدم وابستهء دام نويم
هر يكى گر باز و سيمرغى شويم
من آن حرف الفم كه چيزى ندارد ، مگر دلى كه از چشم ميم هم تنگتر