و مناجات بر مىدارم ، زيرا مىبينم : كه من حتى در دعا كردن هم هنرى نداشته و از روى نادانى دست به نيايش برداشته بودم . اصلًا هنر كو ؟ من چيستم ؟ آن دل معتدل پر فروغ كجا است ؟ اين هنر و من و دل ، همه و همه انعكاسى از انوار الهى تست . من بالعيان مىبينم : -
( ( 2298 ) ) هر شبى تدبير و فرهنگم به خواب
همچو كشتى غرقه مىگردد در آب
نه من مىماند و نه هنر من ، بدن هم در گوشهاى مانند لاشه مردار بىخبر افتاده است . ساده لوحان گمان مىكنند كه شبانگاه كه مردم به خواب رفتند ، ديگر كسى بذكر خداوندى و بلى گفتن به الست او مشغول نيست ، اين نابخردان نمىدانند كه در سر تا سر شب آن سلطان بلند مرتبه خود است و خود بلى مىگويد .
( ( 2301 ) ) كو بلى گو ؟ جمله را سيلاب برد
يا نهنگى خورد كل را كرد و مرد
تا آنگاه كه بامدادان ، تيغ گوهر دار خود را از نيام تاريكى شب بر كشد و آفتاب جهان آرا مسافت شب را در نوردد و نهنگ خواب كه همهء افكار و خيالات و سخنها و اراده هاى انسانها را خورده بود بر گرداند . آرى ، صبحگاهان مانند حضرت يونس عليه السلام از درون نهنگ شب بيرون مىآئيم و بار ديگر در جهان بو و رنگ در مىغلطيم .
مردم در ظلمات شبانگاهى ، آنگاه كه به خواب عميق فرو رفتهاند ، ناخود آگاه مانند يونس عليه السلام در حال تسبيح و ذكر خداوندى بسر مىبرند و راحت مىشوند و هنگامى كه از شكم ماهى شب بيرون آمدند ، بامدادان مىگويند : -
( ( 2307 ) ) كاى كريمى كاندر آن ليل وحش
گنج رحمت بنهى و چندين چشش
آرى از بطن ظلمانى شب بدر آمده و مىبينند :
( ( 2308 ) ) چشم تيز و گوش تازه تن سبك
از شب همچون نهنگ ذو الحبك
مىگويند : خداوندا ، ما از آن تاريكىهاى وحشت بار كه ما را بىاختيار