( ( 1525 ) ) هر دكانى راست بازارى دگر
مثنوى دكان فقر است اى پدر
( ( 1526 ) ) در دكان كفشگر چرميست خوب
قالب كفش است اگر بينى تو چوب
( ( 1527 ) ) پيش بزازان قز وادكن بود
بهر گز باشد اگر آهن بود
( ( 1528 ) ) مثنوىّ ما دكان وحدت است
رحمت اندر رحمت اندر رحمت است
غير واحد هر چه بينى اندر اين
بىگمانى جمله را بت دان يقين
( ( 1529 ) ) بت ستودن بهر دام عامه را
همچنان دان كالغرانيق العلى ( 1 ) ( ( 1530 ) ) خواندش اندر سورهء والنجم زود
ليك آن فتنه بد از سوره نبود
( ( 1531 ) ) جمله كفار آن زمان ساجد شدند
هم سگى بود آنكه سر بر در زدند
( ( 1532 ) ) بعد از اين حرفى است پيچا پيچ و دور
با سليمان باش وديوان را مشور
( ( 1533 ) ) هين حديث صوفى و قاضى بيار
و آن ستم كار ضعيف زار زار
آيه
« و ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ولكِنَّ الله رَمى 8 : 17 » ( 2 )
تفسير ابيات
صوفى بسوى آن بيمار سيلى زن رفت و مانند مدعيان دامنش را گرفت وكشان كشان به محكمهء قاضى برد كه آن خر نگون بخت را به خر خود بنشاند و يا
هامش
( 1 ) داستان غرانيق چنين است كه پيامبر اكرم مشغول خواندن سوره النجم بوده است ، وقتى كه به آيهء كه « أفرايتم اللات والعزى ومنات الثالثة الاخرى » ( آيا بتهاى لات وعزى ومنات را ديديد ؟ ) رسيد ، شنيده شد كه كه « تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجى » ( آن بتها چيزهاى بزرگى وسربلندى هستند وشفاعتشان مورد اميدوارى است ) . . نقل شده است كه اين جمله را شيطان موقعى گفت كه پيامبر پس از خواندن دو آيه مزبور اندكى سكوت كردند . و كسانى كه جملهء فوق را به پيامبر نسبت مىدهند به خطا وغلط بزرگى مرتكب مىشوند . احتمال ديگر هم وجود دارد كه قوى است و آن اين است كه گوينده يكى از بتپرستها بود كه در همان مجلس وجود داشته است . .
( 2 ) سوره الانفال ، آيهء 17 . .