نيست كه مشتى بزنم و در قصاصش سر خود را به باد فنا بسپارم .
همان خرقهء تسليم كه به گردنم انداختهام ، سيلى را كه بر پشت گردنم نواخته شده است آسان وقابل تحمل نموده است . وجود اين بيمار ناتوان چونان خيمهء ويران واجزايش از هم گسيخته است كه در پى بهانهاى مىگردد كه متلاشى شود وبيافتد . قصاص و از دست دادن جان شيرين در راه اين مردهء زنده نما جاى دريغ است .
بدين ترتيب چون نمىتوانست دست به دشمن بزند ، تصميم گرفت كه او را به نزد قاضى ببرد ، زيرا قاضى ترازوى حق وپيمانهء اوست ، به همين جهت است كه ميل قاضى همواره به سوى حق وحقيقت است .
او از شيطان ومكر و حيله اش خلاص گشته و از زنجير شيطان وقبلهاى كه او نشان مىدهد در امان است . قاضى خود برندهء كينه ها وجدالها وبرطرف كنندهء جنگ وقيل وقالها است . او كسى است كه -
ديو در شيشه كند افسون او
فتنه ها ساكن كند قانون او
وقتى كه خصم پر طمع خود را در حضور قاضى يافت وترازوى حق وحقيقت سنج را ديد ، تمرد وطغيانگرى را بر كنار مىگذارد . اما اگر ترازوى عدالت در كار نباشد ، هر چند هم به خصم گذشت كنى و به امتيازش بيافزايى ، از روى حماقت با آن طبيعت تهى كه دارد به همان قسمت عادلانه قناعت نمىكند .
آرى -
هست قاضى رحمت ودفع ستيز
قطرهاى از بحر عدل رستخيز
اگر چه قطره چيز نارسا وبىپا است ، ولى مىتواند لطف آب دريا را به خوبى بنماياند ، لذا .
جزوها بر حال كلها شاهد است
چون شفق غماز خورشيد آمد است
از غبار ار پاك دارى كله را
تو ز يك قطره ببينى دجله را
خداوندى كه به شفق كه جزئى از آفتاب است ، سوگند خورده است ، به جسم پيامبر اكرم كه نمونهاى از خورشيد حقيقت است ، قسم مىخورد . آيا مىدانيد كه