رفتن صوفى سوى آن سيلى زن وبردن او را به قاضى
( ( 1508 ) ) رفت صوفى سوى آن سيلى زنش
دست زد چون مدعى بر دامنش
( ( 1508 ) ) اندر آوردش برِ قاضى كشان
كاين خرِ ادبار را بر خر نشان
( ( 1509 ) ) يا به زخم درّه او را ده جزا
آنچنان كه رأى تو بيند سزا
( ( 1510 ) ) كان كه از زجر تو ميرد در دمار
بر تو تاوان نيست باشد آن جُبار ( 1 ) وآنكه از تو زخم بيند مرگ خويش
فارغ از دوزخ رود تا خلد پيش
( ( 1511 ) ) بر حد وتعزير قاضى هر كه مرد
نيست بر قاضى ضمان كاو نيست خرد
( ( 1512 ) ) نائب حق است وسايهء عدل حق
آينه حق است وباشد مستحق
( ( 1513 ) ) كاو ادب از بهر مظلومى كند
نى براى عرض وخشم ودخل خود
( ( 1514 ) ) چون براى حق و روز آجله است
گر خطايى شد ديت بر عاقله است
عاقلهء او كيست دانى ؟ هست حق
سوى بيت المال برگردان ورق
( ( 1515 ) ) آن كه بهر حق زند او آمن است
و آن كه بهر خود زند او ضامن است
( ( 1516 ) ) گر پدر زد مر پسر را او بمرد
آن پدر را خون بها بايد شمرد
( ( 1517 ) ) زان كه او را بهر كار خويش زد
خدمت او هست واجب بر ولد
( ( 1518 ) ) چون معلم زد صبى را شد تلف
بر معلم نيست چيزى لا تخف
( ( 1519 ) ) كان معلم نائب افتاد وامين
هر امينى هست حكمش همچنين
( ( 1520 ) ) نيست واجب خدمت استا بر او
پس به جز استا نبودش كار جو
( ( 1521 ) ) ور پدر زد او براى خود زده است
لاجرم از خون بها دادن نرست
( ( 1522 ) ) پس خودى را سر ببر با ذو الفقار
بىخودى شو فانى ودرويشوار
( ( 1523 ) ) چون شدى بىخود هر آنچه تو كنى
ما رميت اذ رميت ايمنى
( ( 1524 ) ) آن ضمان بر حق بود نى بر امين
هست تفصيلش به فقه اندر مبين
هامش
( 1 ) جبار ، به هدر شدن گفته مىشود : ذهب دمه جباراً يعنى خونش به هدف رفت . .