در بعضى موارد ديگر هم موضوعات معينى را مطرح مىكند كه پس از ورود به قلمرو مبادى عاليه ( كل وكليات ) حركت وتضاد ومحدوديت را از دست مىدهند ، مانند -
آن كه در عقل و گمان هستش حجيب
گاه پوشيده است وگه بدريده جيب
عقل جزوى گاه چيره گه نگون
عقل كلى ايمن از ريب المنون ( 1 )
لذا ابهامى در انديشهء جلال الدين در بارهء صعود اجزاء به مبادى عاليهء هستى ديده مىشود كه آيا حركت وتحول در كدامين مرحله منقلب به سكون يا ما فوق حركت وسكون مىگردد ؟ البته با نظر به آن بيت كه مىگويد :
آن جهان جز باقى وآباد نيست
چون كه تركيب وى از اضداد نيست
معلوم مىشود كه در قلمرو ابديت پس از برچيده شدن طبيعت مركب از اضداد و منشأ كميتها وحركت وتحول ، نه تضادى مىماند و نه حركتى و نه هيچ يك از خواص ولوازم آنها ، ولى پيش از ورود به جهان ابديت ، وضع اجزاى هستى چيست ؟ جلال الدين مطلب واحد وقاطعانهاى را نمىگويد ، زيرا چنان كه ديديم : گاهى مبادى زير بنايى حتى مراحل عالى كمال را مشمول قانون تضاد وجنگ وحركت مىداند وگاه ديگر آن مبادى را ما فوق حركت معرفى مىكند بنا بر اين اگر بتوانيم مقصود از مبادى كلى را كه مانند اجزاء مشمول تضاد وحركت مىداند ، مبادى عالىتر را هم در عين حال از سنخ جهان ماده در مفهوم بسيار وسيعش ، منظور كنيم ، ابهام از انديشه وبيان جلال الدين مرتفع مىگردد .
تفسير ابيات
صوفى لختى در انديشه فرو رفت ، با خويشتن گفت : من اگر يك مشت به اين بيمار بزنم ، او خواهد مرد ، در نتيجه خون او گردن گيرم مىشود و اين كار شايسته اى
هامش
( 1 ) دفتر سوم ص 155 ب 25 و 26 . .