تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
رگبار تضاد احساسات وعواطف دمار از روزگارش بر مىآورد .
واهب همت خداوند است وبس همت شاهى ندارد هيچ خس نيست تخصيص خدا كس را به كار مانع طوع ومراد و اختيار ليك چون رنجى دهد بدبخت را او گريزاند به كفران رخت را نيك بختى را چو حق رنجى دهد رخت را نزديكتر وا مىنهد
145 - خداوند با هيچ كس خويشاوندى ندارد هر كسى همت عالى انسانى را خود به دست مىآورد .
اين بدن مانند آن شير وعَلَم فكر مىجنباند او را دم بدم فكر كان از مشرق آيد آن صباست و آن كه از مغرب دبور با وباست مشرق اين باد فكرت ديگر است مغرب آن باد فكرت زان سر است خود جماد است وبود شرقش جماد جان جان جان بود شرقش فؤاد
146 - تحرك بدن آدمى از انديشه ، وخوبى وپليدى آن مربوط به محتويات روان آدمى وروان آدمى محصولى از ماده بوده و آن چه كه ما فوق ماده است به سطح عميق قلب آدمى مربوط است .
پيل بايد تا چو خسبد در شبان خواب بيند خطهء هندوستان خر نبيند هيچ هندوستان به خواب خر ز هندوستان نكرده است اغتراب
147 - خواب وروياى طبيعى هر كس مطابق كيفيت بيدارى اوست .
از دم غم مىبميرد اين چراغ وز دم شادى بميرد اينت لاغ در ميان اين دو مرگ او زنده است اين مطوق شكل جاى خنده است
148 - جاى بس شگفتى است كه شادى واندوه دو عامل مرگاند كه زندگى از ميان آن دو عبور مىكند .
هر قدم زين آب تازى دور تر دو دوان سوى سراب با غرر عين آن غرمت حجاب آن شده كه به تو پيوسته است وآمده ديد لاف وخفته مىنايد به كار جز خيالى نيست دست از وى بدار