تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
دور بينانند وبس خفته روان رحمتى آريدشان اى رهروان
152 - وشما اى رهروان رهبر ، اين در خواب رفتگان بر لب چشمه سار حيات را به حال خود نگذاريد ، رحمتى بر آنان بياوريد ودستشان را بگيريد .
تن ز جان وجان ز تن مستور نيست ليك كس را ديد جان دستور نيست
153 - نزديكترين وبديهىترين دريافت شده براى انسان روح انسان است كه مجهولترين مجهولات است .
اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوى ما آيه نداها را صدا
155 - هر عملى عكس العملى ( هر كنشى واكنشى ) دارد .
كار پاكان را قياس از خود مگير گر چه باشد در نوشتن شير شير هر دو گون زنبور خوردند از محل ليك شد زان نيش وزين ديگر عسل هر دو گون آهو گيا خوردند و آب زين يكى سرگين شد وزان مشگ ناب هر دو نى خوردند از يك آب خور اين يكى خالى و آن پر از شكر
156 - قياس بازىها را در كنار بگذاريد وتشابهات صورى را متحد در حقيقت تلقى نكنيد .
كار بىچون را كه كيفيت نهد اين كه گفتم هم ضرورت مىدهد
157 - تمام مفاهيمى كه در توصيف خدا به كار برده مىشود از روى ضرورت است ، زيرا او ما فوق وآفرينندهء كيفيات است .
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست دين ندارد بوى مُشك و عود نيست
158 - ايمان كار دل است و شمشير را راهى به دلها نيست .
او چو باشد زشت گفتش زشت دان هر چه گويد مرده آن را نيست جان
159 - سخنان تبهكاران را به درون خود راه ندهيد ، زيرا مرده است وجان شما را تباه مىسازد .
جملگى طومارها بُد مختلف همچو شكل حرفها ياء تا الف در يكى گفتا كه اوستا هم تويى زان كه اوستا را شناسا هم تويى