نيستوش باشد خيال اندر جهان
تو جهانى بر خيالى بين روان
134 - جهان هستى انعكاسى از درك وعظمت آدمى است . اين هم جنبه ايده آليستى شگفت انگيز جلال الدين
ظالم آن قومى كه چشمان دوختند
وز سخنها عالمى را سوختند
نكتهاى كان جست ناگه از زبان
همچو تيرى دان كه جست آن از كمان
وا نگردد از ره آن تير اى پسر
بند بايد كرد سيلى را ز سر
135 - بنا چيزى بروز حادثه فريب نخوريد ، زيرا پديده ها و روابط شئون بشرى وجهان هستى خاصيت پنبهاى وبنزينى دارد آن حادثه مانند اولين بروز وتماس موج آتش مىتواند جهانى را به آتش بكشد وتباه بسازد .
جان ز هجر عرش اندر فاقه اى
تن ز عشق خاربن چون ناقه اى
جان گشايد سوى بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
136 - جان آدمى براى پرواز به اوج كمال پر و بال مىزند ، چنگال مقتضيات مادى آدمى در زمين طبيعت فرو مىرود .
از جهان دو بانگ مىآيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگش نشور اتقيا
وين دگر بانگش فريب اشقيا
آتشى كاول ز آهن مىجهد
او قدم بس سست بيرون مىنهد
دايه اش پنبه است اول ليك اخير
مىرساند شعله ها او تا اثير
نور پنهان است وجست و جو گواه
كز گزافه دل نمىجويد پناه
گر نبودى حبس دنيا را مناص
نى بدى وحشت نه جستى دل خلاص
وحشتت همچون موكل مىكشد
كه بجو اى ضال منهاج رشد
137 - اگر در اين جهان هستى نورى وجود ندارد كه ايده آل نهايى بشرى است پس اين جستجوى مداوم واسرار آميز چه علتى دارد ؟ و اگر رهايى از اين زندان امكان پذير نيست ، اين وحشت وجستجوى خلاصى چه معنى مىدهد ؟