تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
است ، همهء مزاياى غير اختيارى مانند جذابيت چشمهاى ناپلئون نمىتواند عنصرى براى شخصيت او بوده باشد .
زهره ات ندريد تا زان زهره ات مىرسيدى در دو عالم بهره ات زهره‌اى كز بهر حق او بردرد چون شهيدان از دو عالم برخورد چون برآورد از ميان جان خروش اندر آمد بحر بخشايش به جوش اين صدا در كوه دلها بانگ كيست كه پر است از بانگ اين كُه گه تهى است . . . هست كُه كاوا مثنّا مىكند هست كُه كاواز صد تا مىكند مىزهاند كوه از آن آواز وقال صد هزاران چشمهء آب زلال
141 - انقلاب وانفجار روانى گاهى چنان نتيجهء با عظمت در بر دارد كه جهان و خود انسان را دگرگون مىنمايد .
زان كه هر بدبختِ خرمن سوخته مىنخواهد شمع كس افروخته هين كمالى دست آور تا تو هم از كمال ديگران نفتى به غم
142 - اگر خرمن هستى خود را طعمهء آتش مىبينى . به جاى اين كه خاموشى شمع هستى ديگران را آرزو كنى ، بكوش وكمالى به دست آور وشمع وجودت را در ميان شمعهاى برافروختهء ديگران بر افروز .
نردبان خلق اين ما و من است عاقبت زين نردبان افتادن است هر كه بالاتر رود ابله تر است كاستخوان او بتر خواهد شكست اين فروع است واصولش آن بود كه ترفع شركت يزدان بود
143 - انسان هر چه با نردبان من و ما بالاتر برود سقوطش دردناكتر خواهد بود .
گر سرش جنبد به سير باد رو تو به سر جنبانيش غرّه شو آن سرش گويد سمعنا اى صبا پاى او گويد عصينا خلنا
144 - وقتى كه انديشه وخرد در وجود آدمى حاكميت خود را از دست بدهد ،