هر زمانى كه شوى تو كامران
آن دم خوش را كنار بام دان
هر زمانِ خوش هراسان باش تو
همچو گنجش خفيه كن نى فاش تو
ترس جان در وقت شادى از زوال
زان كنار بام غيب است ارتحال
گر نمىبينى كنار بام زاز
روح مىبيند كه هستش اهتزاز
138 - متوجه باشيد كه در موقع كامرانى لحظاتى را كه در شدت سر خوشى غوطه وريد ، بر لب بامى قرار گرفتهايد كه هر لحظه در معرض سقوط هستيد ، لرزش ظريف روح منشأ اين احساس خطر است .
چون تو جزء عالمى پس اى مهين
كل آن را همچو خود دانى يقين
چون تو برگردى و برگردد سرت
خانه را گردنده بيند منظرت
ور تو در كشتى روى بر يم روان
ساحل يم را همىبينى دوان
ديدهء مجنون اگر بودى تو را
هر دو عالم بىخطر بودى تو را
آن مگس بر برگ كاه و بول خر
همچو كشتيبان همىافراشت سر
گفت من دريا و كشتى خوانده ام
مدتى در فكر آن مىمانده ام
اينك اين دريا و اين كشتى و من
مرد كشتيبان و اهل راى وفن
بر سر دريا همىراند او عمد
مىنمودش اين قدر بيرون ز حد
بود بىحد آن چمين نسبت به او
آن نظر كاو بيند آن را راست گو ؟
عالمش چندان بود كش بينش است
چشم چندين ، بحر هم چندينش است
هست در چاه انعكاسات نظر
كمترين آن كه نمايد سنگ زر
139 - ما در نمايشنامهء بزرگ وجود هم بازيگريم هم تماشاگر .
نيلز بوهر
عاقبت آن خانه خود ويران شود
گنج از زيرش يقين عريان شود
ليك آنِ تو نباشد زان كه روح
مزد ويران كردنستش آن فتوح
چون نكرد آن كار مزدش هست لا
ليس للانسان الا ما سعى
140 - اصالت شخصيت مربوط به فعاليت اختيارى مستند به خود آن شخصيت