مىنگرند ، در طرد چنين توصيهاى حق دارند ، زيرا اينان هم مانند كسان ديگر كه از ماهيت انديشه وخواص وعوامل آن اطلاع درستى ندارند ، سر به آستانهء خود تموجات واهتزازات فكرى مىسايند ونمىتوانند به خود فكر مشرف شوند . نگرش آنان به انديشه مانند نگاه كردن خريدار وفروشندهء آينه به خود آينه است ، نه به صورت ونمودهايى كه آينه مىتواند نشان بدهد و نه به آن علل وعواملى كه آيينه را به وجود آورده وبقاى صيقلى او را تضمين مىكند . هيچ انسانى نمىتواند با عشق به خود انديشه وپرستش آن ، كمترين بهرهاى را از انديشه بگيرد . به همين جهت است كه منطق دانان ورياضى دانان حرفهاى فراوانى چه در شرق و چه در غرب وجود دارند كه كمترين گامى در برداشتن پرده از رموز جهان درونى وبرونى راه نرفتهاند ، بلى عدهء كمى از آنان هستند كه راه درست انديشيدن وعمليات رياضى را مانند واقعيات عينى مطرح مىكنند وحقايقى جديدى را از آنها در بارهء خود آنها به دست مىآورند .
بهر حال توضيح توصيه جلال الدين واثبات آن بدين قرار است : نخست بايد انديشيد ، باز بايد انديشيد ، اين است اصل نخستين در راه وصول به واقعيات كه مفاد مصرع بيت اول از دو بيت مورد تحليل است :
اين قدر گفتيم باقى فكر كن
پس اگر كسى احتمال بدهد كه جلال الدين مىخواهد مغز وفعاليت مغزى بشرى را از كار بياندازد ، چنين شخصى مطلبى مىگويد كه به جلال الدين مربوط نيست . مگر او نمىگويد :
اى برادر تو همان انديشه اى
مابقى خود استخوان وريشه اى
اين اصل نخستين در حقيقت مانند به كار انداختن زور بازو واستخدام وسايل براى آوردن مزاياى طبيعت است .
اصل دوم اين است كه اگر ديدى مغز از فعاليت باز ايستاده وكسالت وجمود وركود