قوله عليه السلام ليس للماضين هم الموت وانما لهم حسرت الفوت
( ( 1450 ) ) راست فرمود آن سپهدار بشر
كه هر آن كاو كرد از دنيا گذر
( ( 1449 ) ) چون برون رفت اين خيالات از ميان
گشت نامعقول تو بر تو عيان
( ( 1451 ) ) نيستش درد ودريغ وغبن موت
بلكه هستش صد دريغ از بهر فوت
ليس للماضين هم الموت گفت
زان كه هم با حسرت فوتند جفت
( ( 1452 ) ) كه چرا قبله نكردم مرگ را
مخزن هر دولت و هر برگ را
( ( 1453 ) ) قبله كردم من همه عمر از حول
آن خيالاتى كه گم شد در اجل
( ( 1454 ) ) حسرت آن مردگان از مرگ نيست
زآنست كان در نقشها كرديم ايست
( ( 1455 ) ) ما نديديم آنكه اين نقش است و كف
كف ز دريا جنبد ويابد علف
( ( 1456 ) ) چون كه بحر افكند كفها را ببر
تو به گورستان رو آن كفها نگر
( ( 1457 ) ) پس بگو كو جنبش وجولانتان ؟
بحر افكند است در بحرانتان
( ( 1458 ) ) تا بگويندت به لب نى ، بل به حال
كه ز دريا كن نه از ما اين سؤال
( ( 1459 ) ) نقش چون كف كى بجنبد بىز موج
خاك بىبادى كجا آيد به اوج ؟
( ( 1460 ) ) چون غبار نقش ديدى باد بين
كف چو ديدى قلزم ايجاد بين
( ( 1461 ) ) هين ببين كز تو نظر آيد به كار
باقيت شحمىّ ولحمى پود وتار
( ( 1462 ) ) شحم تو در شمعها نفزود تاب
لحم تو مخمور را نامد كباب
( ( 1463 ) ) در گداز اين جمله تن را در بصر
در نظر رو در نظر رو در نظر
( ( 1464 ) ) يك نظر دو گز همىبيند ز راه
يك نظر دو كون ديد و روى شاه
( ( 1465 ) ) در ميان اين دو فراق بىشمار
سرمه جو الله اعلم بالسرار
( ( 1466 ) ) چون شنيدى شرح بحر نيستى
كوش تا دايم بدين بحر ايستى
( ( 1467 ) ) چون كه اصل كارگاه آن نيستيست
كاو خلا وبىنشان است وتهيست
( ( 1468 ) ) جمله استادان پى اظهار كار
نيستى جويند و جاى انكسار