( ( 1426 ) ) مر ذكر را از زنان پنهان كند
تا كه خود را خواهر ايشان كند
( ( 1427 ) ) شعله از مردان به كف پنهان كند
تا كه خود را خواهر ايشان كند
( ( 1428 ) ) گفت يزدان زان كس مكتوم او
شلهاى سازيم در خرطوم او
( ( 1429 ) ) تا كه بينايان ما زان ذو دلال
در نيفتند از فن او در جوال
( ( 1430 ) ) حاصل آن كز هر ذكر نايد نرى
هين ز جاهل ترس اگر دانشورى
( ( 1431 ) ) دوستى جاهل شيرين سخن
كم شنو كان هست چون سم كهن
( ( 1432 ) ) جان مادر چشم روشن گويدت
جز غم وحسرت از او نفزايدت
( ( 1433 ) ) مر پدر را گويد آن مادر جهار
كه ز مكتب بچهام بس شد نزار
( ( 1434 ) ) از زن ديگر اگر آورده اى
بر وى اين جور وجفا كم كرده اى
( ( 1435 ) ) از جز از من گر بدى اين بچه ام
اين فشار آن زن بگفتى نيز هم
( ( 1436 ) ) هين بجه زين مادر وتيباى او
سيلى بابا به از حلواى او
( ( 1437 ) ) هست مادر نفس وبابا عقل راد
اوّلش تنگى و آخر بس گشاد
( ( 1438 ) ) اى دهنده عقلها فرياد رس
تا نخواهى تو نخواهد هيچ كس
( ( 1439 ) ) هم طلب از توست وهم آن نيكويى
ما كئيم اول تويى آخر تويى
( ( 1440 ) ) هم تو گوى وهم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشيم با چندين تراش
( ( 1441 ) ) زين حوالت رغبت افزا در سجود
كاهلى وجبر مفرست وخمود
( ( 1442 ) ) جبر باشد پرّ و بال كاملان
جبر هم زندان و بند كاهلان
( ( 1443 ) ) همچو آب نيل دان اين جبر را
آب مؤمن را و خون مر گبر را
( ( 1444 ) ) بال بازان را سوى سلطان برد
بال زاغان را به گورستان برد
( ( 1445 ) ) باز گرد اكنون تو در شرح عدم
كاو چو پازهر است وپنداريش سم
( ( 1446 ) ) همچو هندو بچه هان اى خواجه تاش
رو ز محمود عدم ترسان مباش
( ( 1447 ) ) از وجودى ترس كاكنون در ويى
آن خيالت لاشيى و تو لا شيىء
( ( 1448 ) ) لا شىء بر لا شىء عاشق شده است
هيچ نى مر هيچ نى را ره زده است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 494
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٩٤