به نقص ونارسايى آنها نيست ، بلكه معلول جهل به نسبى بودن واقع يا بى آنها بالنسبه به شرايط ومقتضيات درونى وبرونى وناشى از تحقير وبىاعتنايى به شخصيت انسانى است كه قواى مزبوره مانند كار گردانان بسيار عالى آن است . بنا به ملاحظات فوق و اين كه زندگى طبيعى با انگيزگى عواطف واحساسات خام با هيچ منطق حسى وعقلى وتجربى قابل دفاع نيست ، ( 1 ) اين نتيجه را خواهيم داشت كه وظيفه حياتى مربيان جامعهء بشرى به معناى عمومى ( مربى ) ، پيش برد شخصيت انسانها وتوجيه آنان به تنظيم سلطهء فرماندهى ( شخصيت انسانى ) است كه بتواند قواى سه گانهء فوق را به طور منطقى رهبرى كند . عدم مراعات اين وظيفه حياتى انسانى بوده است كه لزوم گريز از هوش وتعقل و اختيار را به قاموس بشرى وارد كرده وچنان رسميتى به آن داده است كه حتى وجود و ضرورت قواى سه گانه را
هامش
( 1 ) - والترليپمن مىگويد : « وقتى منطق وعقل معرف خصوصيات روحى جامعهاى نباشد ، آن وقت است كه اشتها وتمايلات وتمنيات وشهوات جامعه را آلت دست خود قرار مىدهد . ويليام گودوين در سال 1798 گفته بود ، در يك جامعه وجود منطق وخرد را مىتوان توجيه نمود كه با در نظر گرفتن آن ، از چه راه مىتوان در تحصيل آنچه كه مورد نظر ومطلوب است ، موفقيت حاصل كرد . متجاوز از يك صد سال بعد پروفسور ويليام مك دوگال اين مسئله را به صورت ديگرى بيان نمود : « انگيزه هاى غريزى ما حاصل تمام فعاليتها را در زندگانى تعيين مىنمايد . . . وفعاليت تمام دستگاه پيچيدهء عصبى وافكار ما فقط براى آن است كه وسيلهاى براى ارضاى انگيزه هاى ما پيدا كند . » برنارد . در اين باره چنين نوشته : « هنوز آن قدرتى كه بتوان به اتكاى آن با دقت استدلال كنيم ، مورد نظر ومطلوب است ، چه با كمك چنين استدلال است كه ما در زندگانى مىتوانيم اعمال خود را مورد سنجش قرار داده وخوب و بد آنچه را كه منظور نظرمان مىباشد تشخيص بدهيم و به عبارت ديگر چگونگى ارضاى تمايلات خود را مورد مطالعه ومداقه قرار بدهيم » . فلسفه اجتماع - والتر ليپمن ترجمه آقاى فخر داعى ص 147 و 148 . تحرك بشر از روى انگيزه هاى تمايلات عاطفى طبيعى وتمنيات و به عبارت ديگر از روى مىخواهمهاى رهبرى نشده به وسيله عقل وخرد ، مسئله حساس در زندگى بشرى است وعدم ملاحظه رهبرى عقل وخرد در آن مىخواهمها به زيان كلى در زندگانى بشرى تمام خواهد گشت . .