حالت مغزى يا روانى را در خود ديدهايد كه با ديدن يك منظره زيبا كه شما را سخت به خود جلب مىكند ، از واحدهاى شخص آن منظره وحدود ومرزهاى معين آن واحدها بالاتر رفته در دريايى از لذت زيبايابى غوطه ور مىشويد به طورى كه آن منظرهء زيباى مشخص تدريجا از ديدگاه شما بر كنار مىشود ، يا گويى حس زيبايابى شما پردهء شفافى روى آن منظره مىكشد كه هم آن منظره را مىبينيد وهم نمىبينيد . و با غوطه ور شدن تدريجى در لذت زيبايابى ناب ، پردهء شفاف ضخيمتر مىشود و ديگر آن منظره را نمىبينيد آيا اتفاق افتاده است كه شما شاهد جريان فعاليت عادلانهاى ميان دو فرد يا دو طبقه و يا دو اجتماع باشيد و يا مقدارى تعمق در آن جريان عادلانه تدريجا در عظمت وزيبايى خود عدالت غوطه ور شويد وجريان مشخص عينى كم كم از نظرگاه شما دور شود ؟ مسلما همهء ما با چنين حالات روانى سر و كار داشتهايم . موضوع انتقال از هشيارى به ناهشيارى و از تعقل به ما فوق تعقل و از اختيار سطحى به اختيار عالى شبيه به انتقال مزبور در دو مثال است كه متذكر شديم . آيا در دو مثال فوق شما آن منظرهء زيبا وجريان عدالت مشخص را معدوم فرض مىكنيد ، يا از يك موج محدود اقيانوس به خود اقيانوس منتقل مىشويد ؟ مسلم اين است كه از محدود به نامحدودى كه همان محدود و ساير محدودها را به طور خالص وناب در بر دارد منتقل مىشويد . اين گونه ناهشيارى و ما فوق تعقل نظرى وبىخودى ، عالىترين ايده آل بشرى است كه بدبختانه مىخواهند اين ايده آل را با مىگسارى و ساير مخدرات بياورند ، اينان كارى كه مىكنند ، جنون وناانسانى را به خلاقيت هوش وانسانيت و اختيار ترجيح مىدهند .
« بسوز وساقط شو اى بشر بىنوا . »
نتيجهاى كه جلال الدين از دو مطلب فوق مىگيرد
جلال الدين مىگويد :
نيستى بايد كه آنِ حق بود
تا كه بيند اندر آن حسن احد