( ( 955 ) ) چون محمد گفت آن جمله بتان
سر نگون گشتند و ساجد آن زمان
( ( 956 ) ) كه برو اى پير اين چه جستجوست
آن محمّد را كه عزل ما ازوست
( ( 957 ) ) ما نگون و سنگ سارانيم از او
ما كساد و بىعيارانيم ازو
( ( 958 ) ) آن خيالاتى كه ديدندى ز ما
وقت فترت گاه گاه اهل هوا
( ( 959 ) ) گم شود چون بارگاه او رسيد
آب آمد مر تيمم را دريد
( ( 960 ) ) دور شو اى پير فتنه كم فروز
هين ز رشك احمدى ما را مسوز
( ( 961 ) ) دور شو بهر خدا اى پير تو
تا نسوزى ز آتش تقدير تو
( ( 962 ) ) اين چه دُمّ اژدها افشردن است
هيچ دانى چه خبر آوردن است
( ( 963 ) ) زين خبر خون شد دل دريا و كان
زين خبر لرزان شود هفت آسمان
( ( 964 ) ) چون شنيد از سنگها پير اين سخن
پس عصا انداخت آن پير كهن
( ( 965 ) ) از شكوه ترس و لرز آن ندى
پير دندانها به هم بر مىزدى
( ( 966 ) ) آن چنان كاندر زمستان مر دعور
او همىلرزيد و مىگفت اى ثبور
( ( 967 ) ) چون در آن حالت بديد آن پير را
ز ان عجب گم كرد زن تدبير را
( ( 968 ) ) گفت پيرا گر چه من در محنتم
حيرت اندر حيرت اندر حيرتم
( ( 969 ) ) ساعتى با دم خطيبى مىكند
ساعتى سنگم اديبى مىكند
( ( 970 ) ) باد با حرفم سخنها مىدهد
سنگ و كوهم فهم اشيا مىدهد
( ( 971 ) ) گاه طفلم را ربوده غيبيان
غيبيانِ سبز پوش آسمان
( ( 972 ) ) از كه نالم با كه گويم اين گله
من شدم سودايى اكنون صد دله
( ( 973 ) ) غيرتش از شرح غيبم لب ببست
اين قدر گويم كه طفلم گم شدست
( ( 974 ) ) گر بگويم چيز ديگر من كنون
خلق بندندم به زنجير جنون
( ( 975 ) ) گفت پيرش كاى حليمه شاد باش
سجدهء شكر آر و رو را كم خراش
( ( 976 ) ) غم مخور ياوه نگردد او ز تو
بلكه عالم ياوه گردد اندرو
( ( 977 ) ) هر زمانش از رشك و غيرت پيش و پس
صد هزاران پاسبان است و حرس
( ( 978 ) ) آن نديدى كان بتان ذو فنون
چون شدند از نام طفلت سر نگون
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 62
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٢