حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت بتان ( 1 )
( ( 936 ) ) پير مردى پيشش آمد با عصا
كاى حليمه چه فتاد آخر تو را ؟
( ( 937 ) ) كاين چنين آتش ز دل افروختى
وين جگرها را ز ماتم سوختى
( ( 938 ) ) گفت احمد را رضيعم معتمد
پس بياوردم كه بسپارم به جد
( ( 939 ) ) چون رسيدم در حطيم آوازها
مىرسيد و مىشنيدم از هوا
( ( 940 ) ) من چو آن الحان شنيدم از هوا
طفل را بنهادم آن جا ز ان صدا
( ( 941 ) ) تا ببينم اين ندا آواز كيست ؟
كه ندايى بس لطيف و بس شهيست
( ( 942 ) ) نز كسى ديدم به گرد خود نشان
نى ندا مىمنقطع شد يك زمان
( ( 943 ) ) چون كه واگشتم ز حيرتهاى دل
طفل را آن جا نديدم واى دل
( ( 944 ) ) گفتش اى فرزند تو انده مدار
كه نمايم من تو را يك شهريار
( ( 945 ) ) كه بگويد گر بخواهد حال طفل
او بداند منزل و تر حال طفل
( ( 946 ) ) پس حليمه گفت اى جانم فدا
مر تو را اى شيخ خوب خوش ندا
( ( 947 ) ) هين مرا بنماى آن شاه نظر
كش بود از حال طفل من خبر
( ( 948 ) ) برد او را پيش عزّى كاين صنم
هست در اخبار غيبى مغتنم
( ( 949 ) ) ما هزاران گم شده زو يافتيم
چون به خدمت سوى او بشتافتيم
( ( 950 ) ) پير كرد او را سجود و گفت زود
اى خداوند عرب وى بحر جود
( ( 951 ) ) گفت اى عزّى تو بس اكرامها
كردهاى تا رستهايم از دامها
( ( 952 ) ) بر عرب حق است از اكرام تو
فرض گشته تا عرب شد رام تو
( ( 953 ) ) اين حليمهء سعدى از اميد تو
آمد اندر ظلّ شاخ بيد تو
( ( 954 ) ) كه ازو فرزند طفلى گم شدست
نام آن كودك محمّد آمدست
هامش
( 1 ) مضمون اين داستان كه جلال الدين مطرح كرده است در تفسير ابو الفتوح رازى با تغيير مختصرى وارد شده است ج 5 ص 546 و 547 . .