( ( 933 ) ) مكَّيان گفتند ما را علم نيست
ما ندانستيم كاين جا كودكى است
( ( 934 ) ) ريخت چندان اشكها او با فغان
كه از او گريان شدند آن مكيان
( ( 935 ) ) سينه كوبان آن چنان بگريست خوش
اختران گريان شدند از گريه اش
تفسير ابيات
داستان اسرار آميز حليمه سعديه را براى زدودن غم و اندوه تو بيان مىكنم . وقتى كه مصطفى صلى الله عليه و آله را از شير باز كرد مانند دستهء گل و ريحان برداشت و براى دور ساختن او از حوادث به اين سو و آن سو مىرفت ، تا آن امانت سترگ را به جدش عبد المطلب برساند . امانت را با بيم و هراس به كعبه و حطيم آورد . در اين موقع -
از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم
تافت بر تو آفتابى بس عظيم
اى جايگاه مقدس اى حطيم ، امروز صد هزاران نور خورشيد بر تو فروزان مىگردد ، زيرا كه محتشم پادشاهى كه بخت و اقبال پيك اوست ، رخت به سوى تو مىكشد . اى مكان مقدس اى حطيم ، امروز رويداد تازهاى در تو ايجاد مىشود كه منزلگه جانهاى ملكوتى خواهى گشت . امروز جانهاى پاك دسته دسته و جوقه جوقه در حالى كه مست اشتياقند به سوى تو خواهند آمد . حليمه از آن صداى غير طبيعى متحير گشت و با دقت به پيرامون خود نگريست ، اما چيزى در پيش رو و نه در پشت سر نيافت . شش جهت را به خوبى نگريست ، صورتى نديد كه آن صداى شگفت انگيز را به آن مستند بسازد با اين حال صدا همچنان به طنين خود ادامه مىداد . حليمه -
مصطفى را بر زمين بنهاد او
تا كند آن بانگ خوش را جستجو
با دقت و اصرار تمام -
چشم مىانداخت آن دم سو بسو
كه كجاى است آن شه اسرارگو
كاين چنين بانگ بلند از چپ و راست
مىرسد ، يا رب رساننده كجاست
حليمه در هيچ نقطه از شش جهت چيزى را نمىبيند و خيره و نوميد ، بدنش