مانند شاخ بيد به لرزش مىافتد .
برگشت بجايى كه كودك رشيد را در آن نهاده بود ، چيزى نديد و مصطفايش آن جا نبود -
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش
گشت بس تاريك از غم منزلش
شروع به دويدن كرد و سر به يك به يك منازل مكيان فرو برده و مىپرسيد كه آيا دردانهء مرا ديدهايد ؟ چه كسى بود كه گوهر نايابم را به يغما برده است ؟ مردم مكه مىگفتند : ما نمىدانيم ، اصلا ما از وجود كودكى كه مىگويى اطلاع نداريم ، حليمهء بىنوا -
ريخت چندان اشكها او با فغان
كه ازو گريان شدند آن مكيان
سينه كوبان آن چنان بگريست خوش
كاختران گريان شدند از گريه اش