قصهء يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام ، مصطفى صلى الله عليه و آله را گم كرد و لرزيدن و سجدهء بتان و گواهى دادن ايشان بر عظمت كار مصطفى صلى الله عليه و آله
( ( 915 ) ) قصهء راز حليمه گويمت
تا زدايد داستان او غمت
( ( 916 ) ) مصطفى را چون ز شير او باز كرد
بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
( ( 917 ) ) مىگريزانيدش از هر نيك و بد
تا سپارد آن شهنشه را به جد
( ( 918 ) ) چون همىآورد امانت را ز بيم
شد به كعبه و آمد او اندر حطيم ( 1 ) ( ( 919 ) ) از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم
تافت بر تو آفتابى بس عظيم
( ( 920 ) ) اى حطيم امروز آيد بر تو زود
صد هزاران نور از خورشيد جود
( ( 921 ) ) اى حطيم امروز آرد در تو رخت
محتشم شاهى كه پيك اوست بخت
( ( 922 ) ) اى حطيم امروز بىشك از نوى
منزل جانهاى بالايى شوى
( ( 923 ) ) جان پاكان طلب طلب و جوق جوق
آيدت از هر نواحى مست شوق
( ( 824 ) ) گشت حيران آن حليمه ز ان صدا
نى كسى در پيش نى سوى قفا
( ( 925 ) ) شش جهت خالى ز صورت وين ندا
شد پياپى آن ندا را جان فدا
( ( 926 ) ) مصطفى را بر زمين بنهاد او
تا كند آن بانگ خوش را جست و جو
( ( 927 ) ) چشم مىانداخت آن دم سو به سو
كه كجاى است آن شه اسرارگو
( ( 928 ) ) كاين چنين بانگ بلند از چپ و راست
مىرسد يا رب رساننده كجاست
( ( 929 ) ) چون نديد آن خيره و نوميد شد
جسم لرزان همچو شاخ بيد شد
( ( 930 ) ) باز آمد سوى آن طفل رشيد
مصطفى را در مكان خود نديد
( ( 931 ) ) حيرت اندر حيرت آمد بر دلش
گشت بس تاريك از غم منزلش
( ( 932 ) ) سوى منزلها دويد و بانگ داشت
كه كه بر دُردانهام غارت گماشت
هامش
( 1 ) حطيم ميان ركن و در مسجد الحرام . .