گفتن جبرئيل عليه السلام مر خليل عليه السلام را كه هل لك حاجة جوابش داد كه اما اليك فلا
( ( 2975 ) ) او ادب ناموخت از جبرئيل راد
كه بپرسيد از خليل حق مراد
( ( 2976 ) ) كه مرادت هست تا يارى كنم
ور نه بگريزم سبكبارى كنم
( ( 2977 ) ) گفت ابراهيم نى رو از ميان
واسطه زحمت بود بعد العيان
( ( 2978 ) ) بهر اين دنياست مرسل رابطه
مؤمنان را ز انكه هست او واسطه
( ( 2979 ) ) هر دل ار سامع بدى وحى نهان
حرف و صوتى كى بدى اندر جهان
( ( 2980 ) ) گر چه او محو حق است و بىسر است
ليك كار من از آن نازكتر است
( ( 2981 ) ) كردهء او كردهء شاه است ليك
پيش ضعفم بد نمايندست نيك
( ( 2982 ) ) آن چه عين لطف باشد بر عوام
قهر شد بر نازنينان كرام
( ( 2983 ) ) بس بلا و رنج مىبايد كشيد
عامه را تا فرق را تانند ديد
( ( 2984 ) ) كاين حروف واسطهاى يار غار
پيش و اصل خار باشد خار خار
( ( 2985 ) ) بس بلا و رنج بايست و وقوف
تا رهد آن روح صافى از حروف
( ( 2986 ) ) ليك بعضى زين بلا كژتر شدند
باز بعضى صافى و برتر شدند
( ( 2987 ) ) همچو آب نيل آمد اين بلا
بر سعيد آن آب و خون بر اشقيا
( ( 2988 ) ) هر كه پايان بينتر او مسعودتر
جدتر او كارَد كه افزون برد بر
( ( 2989 ) ) ز ان كه داند كاين جهان كاشتن
هست بهر محشر و برداشتن
( ( 2990 ) ) هيچ عقدى بهر عين خود نبود
بلكه از بهر مقام ربح و سود
( ( 2991 ) ) هيچ نبود منكرى گر بنگرى
منكرىاش بهر عين منكرى
هيچ نبود پس چو بينى در جهان
منكرى را منكريش از بهر آن
( ( 2992 ) ) بل براى قهر خصم اندر حسد
يا فزونى جستن و اظهار خود
( ( 2993 ) ) و ان فزونى هم پى طمعى دگر
بىمعانى چاشنى ندهد صور
( ( 2994 ) ) ز ان همىپرسى چرا اين مىكنى
كه صور زيتست و معنى روشنى