تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
آن خريدش آن دم از گردن زدن خاك نعل پاش بايستى شدن
بجاى آن -
باژگونه رفت و بيزارى گرفت با چنين دل دار كين دارى گرفت

خير خواهى ملامتش كرد و گفت : با چنان مصلحى كه جانت را از نابودى نجات داد ، چرا جفا پيشه كردى و حق حياتى كه بگردنت داشت چرا بجاى نياوردى ؟ اگر هم جفايى در حقت مىكرد نمىبايست از او روىگردان شوى تا چه رسد به نيكى . نديم مجرم در پاسخش گفت : من كه جانم را در اختيار و مشيت شاه مىدانم و به او بذل مىكنم ، او چرا بشفاعت بر مىخيزد و مانع فدا كارى من مىگردد ؟ همان لحظه كه شاه قصد كشتنم كرد . لحظه بود كه جان من توفيق راهيابى ببارگاه جانش را به دست آورده بود . همان حضورى بود كه پيامبر به بارگاه الهى پيدا مىكرد و چنان مقام والايى بود كه هيچ پيامبر و فرشته‌اى را ياراى تحمل آن مقام نبود . من در اين زندگانى رحمتى جز زخم شاهم را نمىخواهم و پناهى جز او سراغ ندارم . من تمام هستى را در مقابل پادشاه به نيستى محض انداخته و به سوى او گراييده‌ام اگر يك سر از من ببرد ، شصت ديگرم خواهد بخشيد . من كار و هدفى در اين زندگانى جز جان بخشى و خود از دست دادن سراغ ندارم ، شاه من هم كارى جز جان بخشى ندارد . افتخار بر آن سر باد كه تيغ شاه آن را ببرد و ننگ و عار بر آن سر باد كه سر در راه ديگرى و با دست ديگرى نگه دارد . آن شب را كه شاه از قهر و غضبش تاريك ساخته است ، از هزاران روز روشن و مبارك عيد احساس ننگ مىكند . طواف كسى كه ديدهء شه بين دارد ، ما فوق قهر و لطف و كفر و دين است . ( 1 ) از آن طواف برين يك عبارت در اين جهان ظهور كرده ، ولى حقيقتش نهان

هامش
( 1 ) اين مضمون در مجلدات گذشته بحث شده است مراجعه شود . .