تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
اگر صد آسيب به من رسانيده باشد . در مقابل تمناى تو صدها هزار خشم خود را مىتوانم بشكنم و فرو نشانم ، زيرا تمناى تو عين خواسته من است . جرم آن شخص بقدرى زننده بود كه اگر زمين و آسمان را بر هم مىزد ، نمىتوانست از انتقام من در امان باشد . اگر ذرات وجود آن مجرم از هم پاشيده شده و هر يك به تملق و تمنا بر مىآمد ، باز نمىتوانست سر از زير تيغ انتقام كنار بكشد . اين كه شفاعت ترا پذيرفتم و عظمت آن را باز گو كردم ، نه براى منت گذارى بود ، بلكه خواستم شمه‌اى از عزت و مقام ترا در پيشگاهم فاش نمايم . اين شفاعت از تو نبود ، بلكه‌اى دمساز و هم رازم ، و اى كسى كه صفات و جلوه هاى وجودت با جلوه هاى وجوديم در هم آميخته است ، از خود من سر زده است . تو در اين شفاعت فاعل حقيقى نيستى ، بلكه فاعليت مرا به كار بردى ، زيرا تو بار هستيت را بدوش خود نمىكشى بلكه بار هستى تو بدوش من برقرار است . تو مصداق ما رميت إذ رميت گشته و خود را مانند كف ناچيز روى موج مشيت ما انداخته‌اى . تو كه از خويشتن در گذشته و بمقام فنا رسيده‌اى ، شايستگى ورود در حوزهء مثبت مرا به دست آورده‌اى ، شگفتا ، كه هم اميرى بسبب پيوستگيت كه با من دارى ، و هم اسيرى به علت موجوديتى كه به خود تو مستند است . تو خود مىدانى كه -
آن چه دادى تو ندادى شاه داد اوست پس الله اعلم بالرشاد
اما آن هم صحبت مجرم نه تنها از شفاعت عماد الملك خوشحال نگشت ، بلكه دل آزرده شد و از دوستى او اعراض نمود و رابطه دوستى را از او قطع كرد و هر موقع كه او را مىديد ، روى به ديوار مىكرد كه مجبور به سلام گفتن نگردد . اين بيگانگى از شفيع و رو گرداندن از علت ادامهء حيات ، مردم را به شگفتى وا داشت و در اين باره افسانه ها پرداختند ، مىگفتند : -
گر نه مجنون است ، بارى چون بريد از كسى كه جان او را واخريد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 549 | محمد تقي جعفري