( ( 2952 ) ) ز ان شفيع خويشتن بيگانه شد
زين تعجب خلق در افسانه شد
( ( 2953 ) ) گر نه مجنون است بارى چون بريد
از كسى كه جان او را واخريد
( ( 2954 ) ) آن خريدش آن دم گردن زدن
خاك نعل پاش بايستى شدن
( ( 2955 ) ) باژگونه رفت و بيزارى گرفت
با چنين دل دار كين دارى گرفت
( ( 2956 ) ) پس ملامت كرد او را ناصحى
كاين جفا چون مىكنى با مصلحى ؟
( ( 2957 ) ) جان تو بخريد آن دل دار خاص
آن دم از گردن زدن كردت خلاص
( ( 2958 ) ) گر جفا كردى نبايستى رميد
خاصه نيكى كرد آن يار حميد
( ( 2959 ) ) گفت بهر شاه مبذول است جان
او چرا آيد شفيع اندر ميان
( ( 2960 ) ) لى مع الله وقت بود آن دم مرا
لا يسع فيه نبى مجتبى
( ( 2961 ) ) من نخواهم رحمتى جز زخم شاه
من نخواهم غير آن شه را پناه
( ( 2962 ) ) غير شه را بهر آن لا كرده ام
كه به سوى شه تولَّا كرده ام
( ( 2963 ) ) گر ببرّد او به قهر خود سرم
شاه بخشد شصت جان ديگرم
( ( 2964 ) ) كار من سر بخشى و بىخويشى است
كار شاهنشاه ما سر بخشى است
( ( 2965 ) ) فخر آن سر كه كف شاهش برد
ننگ آن سر كه به غيرى سر برد
( ( 2966 ) ) شب كه شاه از قهر در قيرش كشيد
ننگ دارد از هزاران روز عيد
( ( 2967 ) ) خود طواف آن كه او شه بين بود
فوق قهر و لطف و كفر و دين بود
( ( 2969 ) ) ز ان كه اين اسما و الفاظ حميد
از گلايهء آدمى آمد پديد
( ( 2970 ) ) علَّم الاسماء بد آدم را امام
ليك نى اندر لباس عين و لام
( ( 2971 ) ) چون نهاد از آب و گل بر سر كلاه
گشت آن اسماى جانى رو سياه
( ( 2972 ) ) كه نقاب حرف و دم در خود كشيد
تا شود بر آب و گل معنى پديد
گر چه از خشم شهم كرد او خلاص
ليك هم شه شد مرا حقا مناص
( ( 2973 ) ) گر چه از يك وجه منطق كاشف است
ليك از ده وجه پرده و مكنف است
( ( 2974 ) ) من خليل وقتم و او جبرئيل
من نخواهم در بلا او را دليل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 547
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٤٧