بينايى منتها نه به جهت رابطهء آن با نور بلكه از آن جهت كه چگونه اعصاب بصرى صور خارجى اشياء را به مغز منتقل مىسازد و اين چه رابطهاى است ؟ مطرح نموده است ، در حقيقت مىتوان گفت : هر سؤالى كه يك متفكر در بارهء يك واحد از حقيقت پديده ها و موضوعات جهان هستى نمايد . اين سؤال ناشى از مجهول بودن چگونگى جريان آن واحد در عالم هستى است . وقتى كه مىپرسد انديشه چيست ؟ مسلم است كه خود انديشه را كه تعريف كم و بيش روشنى در روان شناسى دارد و حتى براى خود انسان انديشمند هم روشن است ، مطرح نمىكند ، بلكه انديشه با نظر به عامل و نتيجهء آن است كه انديشهء قابل درك را احاطه كرده است يا حد اقل اين سؤال هم در مقابل سؤال از حقيقت انديشه كاملًا بجا و ضرورى است . هربرت اسپنسر : « كدامين وظيفه را اين مبادى و اصول علمى در تكوين معرفت ما انجام مىدهند ؟ آيا يكى از اين اصول و مبادى مىتواند از تمامى پديده هاى عالم وجود شناسايى صحيحى براى ما تهيه كند ؟ . . . يك پاسخ تنها براى اين سؤالات وجود دارد ، آن هم اين است : نه خير . » ( 1 ) مىبينيم اسپنسر نيز با در نظر گرفتن دانشها و بينشهاى فراوان ، آن اصول و مبادى كه ما را در تحصيل معرفت يارى مىكنند براى معرفت نهايى كافى نمىداند زيرا چنان كه گفتهايم براى معرفت نهايى شناخت همه اشياء و جريانات با تفسير علل آنها لازم است كه به هيچ وجه براى ما روى نداده است . امانوئل كانت : - « دو اساس مختلف براى معرفت بشرى وجود دارد كه هيچ يك از آنها بىنياز از ديگرى نيست . يك - حس كه محسوسات خارجى به توسط آن درك مىشود .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 413
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤١٣
هامش
( 1 ) مبادى نخستين ، هربرى اسپنسر ، نقل از مأخذ مزبور ، ص 39 . .