تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
( ( 2405 ) ) نور را با پيه خود نسبت نبود نسبتش بخشيد خلَّاق ودود ( ( 2406 ) ) آدم است از خاك كى ماند به خاك جنّى است از نار بىهيچ اشتراك . . . ( ( 2410 ) ) آدمى چون زادهء خاك و هباست اين پسر را با پدر نسبت كجاست ؟ ( ( 2411 ) ) نسبتى گر هست مخفى از خرد هست بىچون و خرد كى پى برد ؟

انسان عادت كرده است كه رويدادهاى جهان هستى را در حال ارتباط با يكديگر به بيند و قوانين را از آنها انتزاع كند و در زندگانى مادى و معنوى به كار ببندد ، ولى دست يافتن به حقيقت جهان هستى به اين آسانىها هم نيست كه ما گمان مىكنيم

به اضافهء بازيگرىهاى چهارگانه كه ما در شناخت جهان هستى داريم ، خود اجزاء جهان هستى از نظر ارتباطات معين و دگرگونى از وضعى به وضع معين ديگر براى ما قابل فهم نيست ، مثلًا به قول جلال الدين چرا عناصر مادى خاك به انسان مبدل مىشود و پيه چشم با نور چه رابطه‌اى دارد كه بوسيله آن بايد ببيند ؟ چرا سلولهاى مغزى آن خواص را از خود بروز مىدهند ؟ اصلا چرا دانه در زير خاك تغيير مىپذيرد و به صورت حبوبات يا درختان و گلهاى رنگارنگ در مىآيد . چرا همين مواد خاكى براى زنبور عسل وضعى به وجود مىآورد و براى افعى وضع ديگر ؟ اصلا چرا ماده حركت مىكند و اين حركت مخصوص را انتخاب كرده است ؟