بيان آن كه هر حس مدرك را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس ديگر بىخبر است چنان كه هر پيشه ور استاد ، اعجمى كار آن استاد ديگر پيشه ور است و بىخبرى او از آن كه وظيفهء او نيست دليل نكند كه آن مدركات نيست اگر چه به حكم حال منكر بود آن را ، اما از منكرى او اينجا جز بىخبرى نمىخواهيم در اين مقام
( ( 2384 ) ) چنبرهء ديد جهان ادراك توست
پردهء پاكان حس ناپاك توست
( ( 2385 ) ) مدتى حس را بشو ز آب عيان
اين چنين دان جامه شوئى صوفيان
اى ز غفلت از سبب تو بىخبر
بندهء اسباب گشتستى تو خر
لاجرم اعمى دل و سر گشته اى
مضطرب احوال و مضطر گشته اى
چشم بگشا و مسبّب را نگر
تا شوى فارغ ز اسباب نظر
( ( 2386 ) ) چون شدى تو پاك پرده بر كند
جان پاكان خويش بر تو مىزند
( ( 2387 ) ) جمله عالم گر بود نور و صور
چشم را باشد از آن خوبى خبر
( ( 2388 ) ) چشم بستى گوش مىآرى به پيش
تا نمايى زلف و رخسار بتيش
( ( 2389 ) ) گوش گويد من به صورت نگروم
صورت ار بانگى زند من بشنوم
گوش گويد من به صورت ننگرم
حسّ چشم است آن ز ديدن قاصرم
( ( 2390 ) ) عالمم من ليك اندر فنّ خويش
فنّ من جز حرف و صوتى نيست بيش
( ( 2391 ) ) هين بيا بينى ببين اين خوب را
نيست بينى در خور اين مطلوب را
( ( 2392 ) ) گر بود مشك و گلابى بو برم
فنّ من اين است و علم و مخبرم
( ( 2393 ) ) كى ببينم من رخ آن سيم ساق
هين مكن تكليف ما ليس يطاق
( ( 2394 ) ) باز حس كژّ نبيند غير كژ
خواه كژ غژ پيش او يار است غژ
( ( 2395 ) ) چشم احول از يكى ديدن يقين
ناظر شرك است نه توحيد بين
( ( 2396 ) ) تو كه فرعونى همه مكرى و زرق
مر مرا از خود نمىدانى تو فرق
( ( 2397 ) ) منگر از خود در من اى كژ باز تو
تا يكى تو را نبينى تو دو تو
( ( 2398 ) ) بنگر اندر من ز من يك ساعتى
تا وراى كون بينى ساحتى