تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧

بيان آن كه هر حس مدرك را از آدمى نيز مدركاتى ديگر است كه از مدركات آن حس ديگر بىخبر است چنان كه هر پيشه ور استاد ، اعجمى كار آن استاد ديگر پيشه ور است و بىخبرى او از آن كه وظيفهء او نيست دليل نكند كه آن مدركات نيست اگر چه به حكم حال منكر بود آن را ، اما از منكرى او اينجا جز بىخبرى نمىخواهيم در اين مقام

( ( 2384 ) ) چنبرهء ديد جهان ادراك توست پردهء پاكان حس ناپاك توست ( ( 2385 ) ) مدتى حس را بشو ز آب عيان اين چنين دان جامه شوئى صوفيان اى ز غفلت از سبب تو بىخبر بندهء اسباب گشتستى تو خر لاجرم اعمى دل و سر گشته اى مضطرب احوال و مضطر گشته اى چشم بگشا و مسبّب را نگر تا شوى فارغ ز اسباب نظر ( ( 2386 ) ) چون شدى تو پاك پرده بر كند جان پاكان خويش بر تو مىزند ( ( 2387 ) ) جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبى خبر ( ( 2388 ) ) چشم بستى گوش مىآرى به پيش تا نمايى زلف و رخسار بتيش ( ( 2389 ) ) گوش گويد من به صورت نگروم صورت ار بانگى زند من بشنوم گوش گويد من به صورت ننگرم حسّ چشم است آن ز ديدن قاصرم ( ( 2390 ) ) عالمم من ليك اندر فنّ خويش فنّ من جز حرف و صوتى نيست بيش ( ( 2391 ) ) هين بيا بينى ببين اين خوب را نيست بينى در خور اين مطلوب را ( ( 2392 ) ) گر بود مشك و گلابى بو برم فنّ من اين است و علم و مخبرم ( ( 2393 ) ) كى ببينم من رخ آن سيم ساق هين مكن تكليف ما ليس يطاق ( ( 2394 ) ) باز حس كژّ نبيند غير كژ خواه كژ غژ پيش او يار است غژ ( ( 2395 ) ) چشم احول از يكى ديدن يقين ناظر شرك است نه توحيد بين ( ( 2396 ) ) تو كه فرعونى همه مكرى و زرق مر مرا از خود نمىدانى تو فرق ( ( 2397 ) ) منگر از خود در من اى كژ باز تو تا يكى تو را نبينى تو دو تو ( ( 2398 ) ) بنگر اندر من ز من يك ساعتى تا وراى كون بينى ساحتى