( ( 2399 ) ) وارهى از ننگى و از ننگ و نام
عشق اندر عشق بينى و السلام
( ( 2400 ) ) پس بدانى چون كه رستى از بدن
گوش و بينى چشم مىداند شدن
( ( 2401 ) ) راست گفتست آن شه شيرين زبان
چشم گردد مو به موى عارفان
( ( 2402 ) ) جسم را چشمى نبود اوّل يقين
در رحم بود او جنين گوشتين
( ( 2403 ) ) علت ديدن مدان پيهاى پسر
ور نه خواب اندر نديدى كس صور
( ( 2404 ) ) آن پرى و ديو مىبيند شبيه
نيست اندر ديده گان هر دو پيه
( ( 2405 ) ) نور را با پيه خود نسبت نبود
نسبتش بخشيد خلاق ودود
( ( 2406 ) ) آدم است از خاك كى ماند به خاك
جنّى است از نار بىهيچ اشتراك
( ( 2407 ) ) نيست خود مانند آتش آن پرى
گر چه اصلش اوست چون مىبنگرى
( ( 2408 ) ) مرغ از باد است كى ماند به باد
نامناسب را خدا نسبت بداد
( ( 2409 ) ) نسبت اين فرعها با اصلها
هست بىچون از چه دادش وصلها
( ( 2410 ) ) آدمى چون زادهء خاك و هباست
اين پسر را با پدر نسبت ، كجاست
( ( 2411 ) ) نسبتى گر هست مخفى از خرد
هست بىچون و خرد كى پى برد
( ( 2412 ) ) باد را بىچشم اگر بينش نداد
فرق چون مىكرد اندر قوم عاد
( ( 2413 ) ) چون همىدانست مؤمن از عدو
چون همىدانست مىرا از كدو
( ( 2414 ) ) آتش نمرود را گر چشم نيست
با خليلش چون تجسم كردنى است
( ( 2415 ) ) گر نبودى نيل را آن نور و ديد
از چه قبطى را ز سبطى مىگزيد
( ( 2416 ) ) گرنه كوه و سنگ با ديدار شد
پس چرا داود را او يار شد
( ( 2417 ) ) اين زمين را گر نبودى چشم جان
از چه قارون را فرو خورد آن چنان
( ( 2418 ) ) گر نبودى چشم دل حنّانه را
چون بديدى هجر آن فرزانه را
( ( 2419 ) ) سنگ ريزه گر نبودى ديده ور
چون گواهى دادى اندر مشت در
( ( 2420 ) ) اى خرد بر كش تو پرّ و بالها
سوره بر خوان زلزلت زلزالها
( ( 2421 ) ) در قيامت اين زمين بر نيك و بد
كى ز ناديده گواهىها دهد
( ( 2422 ) ) كى تحدث حالها و أخبارها
تظهر الارض لنا اسرارها
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 408
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠٨