تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
( ( 2399 ) ) وارهى از ننگى و از ننگ و نام عشق اندر عشق بينى و السلام ( ( 2400 ) ) پس بدانى چون كه رستى از بدن گوش و بينى چشم مىداند شدن ( ( 2401 ) ) راست گفتست آن شه شيرين زبان چشم گردد مو به موى عارفان ( ( 2402 ) ) جسم را چشمى نبود اوّل يقين در رحم بود او جنين گوشتين ( ( 2403 ) ) علت ديدن مدان پيه‌اى پسر ور نه خواب اندر نديدى كس صور ( ( 2404 ) ) آن پرى و ديو مىبيند شبيه نيست اندر ديده گان هر دو پيه ( ( 2405 ) ) نور را با پيه خود نسبت نبود نسبتش بخشيد خلاق ودود ( ( 2406 ) ) آدم است از خاك كى ماند به خاك جنّى است از نار بىهيچ اشتراك ( ( 2407 ) ) نيست خود مانند آتش آن پرى گر چه اصلش اوست چون مىبنگرى ( ( 2408 ) ) مرغ از باد است كى ماند به باد نامناسب را خدا نسبت بداد ( ( 2409 ) ) نسبت اين فرعها با اصلها هست بىچون از چه دادش وصلها ( ( 2410 ) ) آدمى چون زادهء خاك و هباست اين پسر را با پدر نسبت ، كجاست ( ( 2411 ) ) نسبتى گر هست مخفى از خرد هست بىچون و خرد كى پى برد ( ( 2412 ) ) باد را بىچشم اگر بينش نداد فرق چون مىكرد اندر قوم عاد ( ( 2413 ) ) چون همىدانست مؤمن از عدو چون همىدانست مىرا از كدو ( ( 2414 ) ) آتش نمرود را گر چشم نيست با خليلش چون تجسم كردنى است ( ( 2415 ) ) گر نبودى نيل را آن نور و ديد از چه قبطى را ز سبطى مىگزيد ( ( 2416 ) ) گرنه كوه و سنگ با ديدار شد پس چرا داود را او يار شد ( ( 2417 ) ) اين زمين را گر نبودى چشم جان از چه قارون را فرو خورد آن چنان ( ( 2418 ) ) گر نبودى چشم دل حنّانه را چون بديدى هجر آن فرزانه را ( ( 2419 ) ) سنگ ريزه گر نبودى ديده ور چون گواهى دادى اندر مشت در ( ( 2420 ) ) اى خرد بر كش تو پرّ و بالها سوره بر خوان زلزلت زلزالها ( ( 2421 ) ) در قيامت اين زمين بر نيك و بد كى ز ناديده گواهىها دهد ( ( 2422 ) ) كى تحدث حالها و أخبارها تظهر الارض لنا اسرارها