تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
كل آن را همچو خود دانى يقين
نبايد به آن معنى منظور شود كه انسان از آن جهت كه زادهء طبيعت و جزئى از آن است ، براى جهان طبيعت چشم و گوش و بينى و روده و كبد و معده و ساير اجزا و پديده هاى درونى و برونى اثبات مىكند ، زيرا اين مطلبى است كه همه كس خلاف آن را مىبيند ، بلكه مقصود آن است كه رابطهء جزئيت با جهان موجب آن مىشود كه انسان جهان را با وسايل و ابزارى كه خود جهان در او ايجاد كرده است درك و تعقل نمايد ، نتيجه اين مىشود كه واقعيت خود هستى از اين جنبه كه انسان دارا مىباشد هرگز معلوم نگردد . اين همان اعتراض است كه اوزوالد كولپه به ماده گرايان وارد كرده مىگويد : اگر مشاعر و عقل آدمى جلوه و موجى از ماده باشد ، چگونه مىتواند ماده را درك كند چنان كه موج دريا نمىتواند دريا را بفهمد و كجا است آن مرزى كه ميان ماده و احساس و عقل آدمى وجود پيدا مىكند و احساس و عقل از آن جا بر مىگردد و به مرحلهء پست خود مىنگرد ؟ اما با نظر به جانب تجرد عقل يا روح آدمى كه با تكامل تدريجى به تجرد مىرسد و گام به ما فوق ماده مىگذارد و استعداد پذيرش عامل درك و علم را از ما فوق طبيعت مىگيرد ، مطلب ديگرى است كه جلال الدين در بيت مورد تحليل نظرى به آن ندارد و در ابيات فراوانى از كتاب مثنوى همين جنبهء انسان را گوشزد كرده است : موضوع دوم - دخالت موجوديت انسانى در درك جهان هستى به جهت حالات و عوارضى است كه به او دست مىدهد و ما نام آن را به اصلاح نيلز بوهر بازيگرى نهاده‌ايم . با اين تفاوت كه فيزيك دان مزبور به طور مطلق گفته است كه : « ما در نمايش نامه بزرگ وجود هم بازيگريم و هم تماشاگر » ما بازيگرى