تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
( ( 2382 ) ) هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بيند جهانى در عيان ( ( 2383 ) ) گر بود فردوس و انهار بهشت چون فسرده ى يك صفت شد گشت زشت ( ( 2368 ) ) چون تو جزء عالمى پس اى مهين كل آن را همچو خود دانى يقين ( ( 2369 ) ) چون تو بر گردى و بر گردت سرت خانه را گردنده بيند منظرت ( ( 2370 ) ) ور تو در كشتى روى بر يم روان ساحل يم را همىبينى دوان

تو كه جزئى از جهان هستى مىباشى ، كل هستى را هم مانند خود خواهى دانست

جلال الدين تا كنون بارها موضوع دخالت موجوديت انسان را در درك جهان هستى مطرح كرده و مطالب بسيار با اهميت را در اين مسئله گوشزد نموده است . استدلالى كه در سه بيت فوق به مطلوب خود مىكند دو موضوع را در بر دارد - موضوع يكم - رابطهء جزء و كل است ، مىگويد : انسان خود جزئى از عالم هستى است ، موجوديت او ساخته شدهء همين جهان است ، نمىتواند چيزى جز پديده هاى مشابه و هم سنخ اين عالم درك كند ، بنا بر اين هر كسى با موجوديتى كه دارد ، جهان هستى را تفسير و توجيه خواهد نمود . بايستى در بارهء اين موضوع دقت و بررسى بيشترى داشته باشيم . به نظر مىرسد كه جلال الدين نمىخواهد بگويد : با نظر همه جانبه كه انسان دارا مىباشد باز نمىتواند كل عالم هستى را هم سنخ خود نداند ، بلكه انسان تنها از آن جنبه كه جزئى از عالم طبيعت ، و تمام فعاليتها و تحولات كمالى او از طبيعت و در زمينهء طبيعت صورت مىگيرد ، كل عالم هستى را هم سنخ خود تلقى مىكند و اين مطلب صحيح است . نهايت امر اين است كه مقصود از -
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 403 | محمد تقي جعفري