( ( 2382 ) ) هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بيند جهانى در عيان
( ( 2383 ) ) گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسرده ى يك صفت شد گشت زشت
( ( 2368 ) ) چون تو جزء عالمى پس اى مهين
كل آن را همچو خود دانى يقين
( ( 2369 ) ) چون تو بر گردى و بر گردت سرت
خانه را گردنده بيند منظرت
( ( 2370 ) ) ور تو در كشتى روى بر يم
روان ساحل يم را همىبينى دوان
تو كه جزئى از جهان هستى مىباشى ، كل هستى را هم مانند خود خواهى دانست
جلال الدين تا كنون بارها موضوع دخالت موجوديت انسان را در درك جهان هستى مطرح كرده و مطالب بسيار با اهميت را در اين مسئله گوشزد نموده است .
استدلالى كه در سه بيت فوق به مطلوب خود مىكند دو موضوع را در بر دارد - موضوع يكم - رابطهء جزء و كل است ، مىگويد : انسان خود جزئى از عالم هستى است ، موجوديت او ساخته شدهء همين جهان است ، نمىتواند چيزى جز پديده هاى مشابه و هم سنخ اين عالم درك كند ، بنا بر اين هر كسى با موجوديتى كه دارد ، جهان هستى را تفسير و توجيه خواهد نمود . بايستى در بارهء اين موضوع دقت و بررسى بيشترى داشته باشيم .
به نظر مىرسد كه جلال الدين نمىخواهد بگويد : با نظر همه جانبه كه انسان دارا مىباشد باز نمىتواند كل عالم هستى را هم سنخ خود نداند ، بلكه انسان تنها از آن جنبه كه جزئى از عالم طبيعت ، و تمام فعاليتها و تحولات كمالى او از طبيعت و در زمينهء طبيعت صورت مىگيرد ، كل عالم هستى را هم سنخ خود تلقى مىكند و اين مطلب صحيح است . نهايت امر اين است كه مقصود از -