قصهء آن كسى كه با يكى مشورت مىكرد گفتش مشورت با ديگرى كن كه من عدوى توام
( ( 1969 ) ) مشورت مىكرد شخصى با يكى
تا يقينش رو نمايد بىشكى
( ( 1970 ) ) گفت اى خوش نام غير من بجو
ماجراى مشورت با وى بگو
( ( 1971 ) ) من عدوّم مر تو را با من مپيچ
نبود از راى عدو پيروز هيچ
( ( 1972 ) ) رو كسى جو كه تو را او هست دوست
دوست بهر دوست لا شك خير جوست
( ( 1973 ) ) من عدوّم چاره نبود كز منى
كژ روم با تو نمايم دشمنى
( ( 1974 ) ) حارسى از گرگ جستن شرط نيست
جستن از غير محل ناجستنى است
( ( 1975 ) ) من تو را بىهيچ شكَّى دشمنم
من تو را كى ره نمايم ره زنم
( ( 1976 ) ) هر كه باشد همنشين دوستان
هست در گلخن ميان بوستان
( ( 1977 ) ) هر كه با دشمن نشيند در زمن
هست اندر بوستان در گولخن
( ( 1978 ) ) دوست را ما زار از ما و منت
تا نگردد دوست خصم و دشمنت
( ( 1979 ) ) خير كن با خلق از بهر خدا
يا براى جان خود اى كدخدا
( ( 1980 ) ) تا هماره دوست بينى در نظر
در دلت نايد ز كين ناخوش صور
( ( 1981 ) ) چون كه كردى دشمنى پرهيز كن
مشورت با يار مهرانگيز كن
( ( 1982 ) ) گفت مىدانم تو را اى بو الحسن
كه تويى ديرينه دشمن دار من
( ( 1983 ) ) ليك مرد عاقلى و معنوى
عقل تو نگذاردت كه كج روى
( ( 1984 ) ) طبع خواهد تا كشد از خصم كين
عقل بر نفس است بند آهنين
( ( 1985 ) ) آيد و منعش كند واداردش
عقل چون شحنه است در نيك و بدش
( ( 1986 ) ) عقل ايمانى چو شحنهء عادل است
پاسبان و حاكم شهر دل است
( ( 1987 ) ) هم چو گريه باشد او بيدار هوش
دزد در سوراخ ماند هم چو موش
( ( 1988 ) ) در هر آن جا كه بر آرد موش دست
نيست گربه ور بود آن مرده است
( ( 1989 ) ) گربهء چه شير شير افكن بود
عقل ايمانى كه اندر تن بود