( ( 1990 ) ) غرّهء او حاكم درّندگان
نعرهء او مانع چرندگان
( ( 1991 ) ) شهر پر دزد است و پر جامه كنى
خواه شحنه باش گو و خواه نى
عقل در تن حاكم ايمان بود
كه ز بيمش نفس در زندان بود
عقل عقل و جان اى جان تويى
عقل و جان خلق را سلطان تويى
عقل كل سر گشته و حيران توست
كل موجودات در فرمان توست
تفسير ابيات
كسى با شخص ديگر مشورت مىكرد تا شك را از خود زايل و بمرتبهء يقين برسد طرف مشورت به او گفت : اى خوش نام ، برو كس ديگرى را براى مشورت انتخاب كن ، زيرا من دشمن تو هستم و با من اين گونه روابط برقرار مكن ، هيچ كس از مشورت و راى دشمن به پيروزى نمىرسد . برو كسى را پيدا كن كه دوست تست ، زيرا دوست ، خير خواه دوست مىباشد .
من دشمنم و چارهاى از كجروى با تو ندارم .
توقع از پاسبانى از گرگ منطقى نيست . جويندگى حقيقت از محل ناشايست مانند نجستن است .
من كه بدون ترديد دشمن تو مىباشم و ره زن تو هستم ، كى راهنماى تو خواهم بود ؟ كسى كه همنشين دوستان است ، اگر در ميان گلخن هم باشد ، او در بوستان است و بالعكس هر كس كه همنشين دشمن است ، اگر در بوستان هم باشد ، در گلخن است .
هرگز دوست خود را با دم زدن از ما و منى ميازار ، تا دوست خالص به دشمن بد خواه تبديل نگردد .
به طور كلى - با همهء خلق خدا محبت بورز ، اگر بتوانى اين محبت عاملى جز تقرب به خدا نداشته باشد ، و يا حد اقل براى جان خود با مردم مهر و محبت نما ، تا همواره وقتى كه در مردم بنگرى همه را دوست خود به بينى ، و صورت مردم از كينه توزى براى تو هيولاى زشت ننمايد . موقعى كه با كسى دشمنى كردى ، بپرهيز